خانه نارنجی

این وبلاگ حالت روحی الان منه! خانه ای مجازی برای تنهایی هایم

سه سرود برای آفتاب - شاملو
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱۱   کلمات کلیدی: شعر ،زندگی ،ادبیات ،شاملو


من آن مفهوم مجرد را جسته‌ام.

 

پای در پای آفتابی بی‌مصرف
که پیمانه می‌کنم
با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه جذامیان ماننده است،
من آن مفهوم مجرد را جسته‌ام
من آن مفهوم مجرد را می‌جویم.
پیمانه‌ها به چهل رسید و از آن برگذشت.
افسانه‌های سر گردانیت
-
ای قلب در به در!-
به پایان خویش نزدیک می‌شود.


بی هوده مرگ 
به تهدید
چشم می دراند:
ما به حقیقت ساعت‌ها
شهادت نداده‌ایم 
جز به گونه‌ی این رنج‌ها 
که از عشق‌های رنگین آدمیان
به نصیب برده‌ایم 
چونان خاطره‌ئی هر یک
در میان نهاده
از نیش خنجری
با درختی.
با این همه از یاد مبر
که ما
-
من وتو-
انسان را
رعایت کرده‌أیم 
(خود اگر
شاهکار خدا بود
یا نبود(،
و عشق را
رعایت کرده‌ایم.


در باران و به شب
به زیر دو گوش ما
در فاصله‌ئی کوتاه از بسترهای عفاف ما
روسبیان
به اعلام حضور خویش
آهنگ‌های قدیمی را
باسوت
می‌زنند.
)
در برابر کدامین حادثه
آیا
انسان را
دیده‌أی  
با عرق شرم
بر جبینش؟(


آنگاه که خوش‌تراش‌ترین تن‌ها را به سکه سیمی
توان خرید،
مرا
-
دریغا دریغ-
هنگامی که به کیمیای عشق
احساس نیاز
می‌افتد 
همه آن دم است
همه آن دم است.
قلبم را در مجری کهنه‌ئی
پنهان می‌کنم 
در اتاقی که دریچه‌ئیش
نیست.
از مهتابی
به کوچه تاریک
خم می‌شوم 
و به جای همه نومیدان
می‌گریم
آه 
من
حرام شده‌ام!
با این همه-أی قلب در به در!-
از یاد مبر
که ما
-
من و تو-
عشق را رعایت کرده‌ایم،
از یاد مبر
که ما
-
من و تو-
انسان را
رعایت کرده‌ایم،
خود اگر شاهکار خدا بود
یا نبود.

 

"احمد شاملو"

سه سرود برای آفتاب


 
مسی در الکلاسیکو...
ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٥   کلمات کلیدی: عشق ،فوتبال ،الکلاسیکو ،مسی

دو ماه پیش با تیری آنری مصاحبه کردم و وقتی گپ و گفت‌مان به لیونل مسی رسید حتی این  فوتبالیستِ فوق‌العاده‌یِ فرانسوی هم برای پیدا کردن واژه‌هایی مناسب برای توصیف همبازیِ سابقش دچار دردسر شد. اما آنری داستانی درباره‌یِ مسی تعریف کرد. آنری به یاد آورد که چطور مسی همین جادویی که در بازی‌ها بر پا می‌کند را در تمرینات تیم هم به نمایش می‌گذارد و چطور با همین شور و انگیزه و قدرت انفجاری، چیزی که نمونه‌اش را در ال کلاسیکویِ دیشب دیدیم، در تک تک دقایقِ تک تکِ جلسات تمرین بازی می‌کند.

نتیجه‌یِ اخلاقی‌ای که من از داستان آنری گرفتم شباهت مسی با بروس بنر / هالک شگفت‌انگیز بود: «بهتره خشمگینش نکنید، چون باورتون نمیشه وقتی خشمگین میشه بدل به چه موجودی میشه.»

نسبت بازی‌ها به جلساتِ تمرین حدودا یک به سه است. پس برایِ مسی‌ای که نزدیک 600 بازی برایِ بارسا انجام داده، می‌توان حدودا 3000 جلسه‌یِ تمرین در نظر گرفت، زمانی که به اندازه‌یِ کافی برایِ عادی شدن طولانی است، برایِ تکراری شدن و برایِ اینکه به خودت بگویی مادامی که 75 درصد قدرتت را به نمایش می‌گذاری نیازی به تلاش بیشتر نیست. مسی اما اینطور نیست.

آنری به من گفت وقتی در یک جلسه تمرین داور بازی، حالا هر کسی که بود، یک آفساید نادرست اعلام می‌کرد، یا یک سوت اشتباه به ضرر مسی می‌زد، او به قدری خشمگین می‌شد که این ناعدالتی را با دویدن‌هایِ دیوانه‌وارش در زمین، با پس گرفتنِ توپ از تیم مقابل و دریبل زدن کل بازیکنان روبرویش و چسباندنِ توپ به تور دروازه پاسخ می‌داد، و آنقدر این کار را تکرار می‌کرد تا بالاخره آرام بگیرد.

 

چنین لحظاتی معمولا از چشم مطبوعات به دور است، اما هم‌تیمی‌هایِ مسی بارها آن را دیده‌اند، و حالا که تکلیفِ یک ال کلاسیکویِ دیگر روشن شده شاید بد نبود مارسلو هم یک بار در تمرینات مسی را دیده بود و درسی ازش گرفته بود.

مارسلو فوتبالیستی فوق‌العاده و پسر خیلی خوبی است، اما من فقط چیزی را بیان می‌کنم که چشمانم دیدند، اینکه او دقیقا وقتی با آرنج به صورت مسی ضربه زد می‌دانست چه کار می‌کند. این اتفاقات در هر بازی‌ای ممکن است پیش بیایند. مارسلو با این ضربه بدل به یک جنایتکار نمی‌شود و تیم داوری هم احتمالا صحنه را درست ندیدند که واکنشی در قبالش انجام ندادند. اما اتفاقی که بعد از این ضربه‌یِ آرنج مارسلو افتاد همان لحظه‌ای بود که دکتر بنر به هالک تبدیل می‌شود، لحظه‌ای که مسی به ناگاه زنده شد و رئال بهای خشمِ او را پرداخت.

وقتی او با دهانی پاره شده رویِ زمین افتاده بود و خون از صورتش می‌چکید، وقتی او مجبور شد با گاز استریلی در دهانش به بازی ادامه دهد تا شدت خونریزی مجبورش نکند از زمین بیرون برود، مسی چه واکنشی نشان داد و چه سر و صدایی به پا کرد؟ آیا سر داور فریاد کشید؟ آیا سراغِ کمک داور رفت؟ آیا دنبال انتقام از مارسلو گشت؟ نه، نه و نه.

وقتی سرخیو راموس بروس لی‌وار رویِ پایش رفت و با خطر مصدومیتی جدی تهدیدش کرد آیا او به سویِ مدافعِ رئال حمله‌ور شد؟ آیا به تیم داوری کنار خط اعتراض کرد و ازشان پرسید «مگه کورید؟ چند بار؟! نکنه طرف اونا هستین؟» این‌ها همه واکنش‌هایی هستند که بارها و بارها از بازیکنان مختلف دیده‌ایم، اما از مسی نه. مسی خشمش را درونش انبار کرد و بعد به یک باره رهایش کرد.

اولین باری که من با مسی مصاحبه کردم به سالِ 2006 بر می‌گردد. به عنوانِ یک اسکاتلندیِ آتش‌مزاج یکی از اولین سوال‌هایی که از کردم واکنشش به خطاهایِ پر تعدادی که رویش انجام می‌شد بود. من ازش پرسیدم چرا دنبال انتقام در زمین نمی‌رود و با بازیکنانی که لگدمالش می‌کنند همانجا تسویه حساب نمی‌کند؟ مسی جواب داد اگر در دقایق اولیه‌یِ بازی ضربه‌یِ محکمی بخورد دردش را تا پایان بازی احساس خواهد کرد. از این منظر مسی هم مثلِ ما یک انسان است، اما چیزی که در ادامه گفت تفاوتِ او را تعیین می‌کند: «من انقدر درگیر بازیم که خیلی سخت چیزی حس میکنم و فقط و فقط به این فکر میکنم که توپ را پس بگیرم و اینجوری ازشون انتقام بگیرم.» دیشب پاسخ مسی به ضربه‌یِ آرنجِ مارسلو یکی از زیباترین گل‌هایش در تاریخ کلاسیکوهایش بود، جدالی که حالا او را به عنوان بهترین گلزنِ خودش می‌بیند.

حالا شاید این باورم به نظرتان بحث‌برانگیز برسد، اما به نظر من مسی و راموس خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر می‌کنید به هم شباهت دارند. راموس هم مثل مسی یک جادوگر است، فوتبالیستی که تا لحظه‌یِ آخر تسلیم نمی‌شود و تا آخرین نفس می‌جنگد. گل‌هایِ حساس او در دقایق پایانی بازی‌هایِ بزرگ نشانی واضح از این خلق و خوی اوست. مسی و راموس هر کدام می‌توانند ابر قهرمان کتاب‌هایِ کمیک استریپ خودشان باشند. این دو نگاهی متفاوت به بازی‌ها دارند و آن‌ها را به مثابه داستان‌هایی می‌بینند که باید پایانی دراماتیک برایشان بنویسند. تفاوت اما اینجاست که وقتی راموس به لحظه‌یِ بروس بنری‌اش می‌رسد گاهی کاری می‌کند به خبر و بی دلیل که نتیجه‌اش می‌شود یک کارت قرمز. فکر می‌کنم این 22اُمین باری بود که او از زمین اخراج می‌شود، یا شاید حتی بیشتر.

و در نهایت همین تقابل مسی و راموس بود که سرنوشت ال کلاسیکویِ دیشب را رقم زد.

 

این بازی برایِ مادریدی‌ها حکم استعاره‌ای از کل دورانِ رهبری زیدن‌الدین زیدان داشت. تقصیرِ زیدان نبود که راموس تصمیم گرفت آن تکل وحشتناک را رویِ پای مسی بزند و اخراج شود. تقصیر زیدان نبود که کازمیرو جوری بازی می‌کرد که هر لحظه امکان اخراجش می‌رفت و مربی‌اش را مجبور کرد تا بالاخره از زمین بیرونش بکشد. اما بعد از اخراج راموس رفتنِ خامس به بازی کمی عجیب بود.

درسته که خامس گل تساوی را زد، اما مادریدی‌ها در این مقطع از بازی داشتند 3-3-3 بازی می‌کردند و البته دو تا از سه مدافع‌شان مارسلو و دنی کارواخال بودند که عملا نقشِ وینگ‌بک‌هایی هجومی را به عهده گرفته بودند و ناچو را در مرکزِ خط دفاعی تنها راه کرده بودند. استفاده‌یِ درست از نیمکت‌نشینانی مثلِ مارکو آسنسیو، آلوارو موراتا، ایسکو، لوکاس وازکز و خودِ خامس، بازیکنانی که این فصل سرنوشت خیلی از بازی‌ها را تغییر داده‌اند یکی از امضاهایِ موفقیت زیدان رویِ تیمش بوده. اما وقتی در حالیکه تنها 30 ثانیه به پایان وقت‌هایِ اضافه مانده بود سرخی روبرتو از سمت راست خط دفاعی خودشان به مرکز زمین هجوم برد کازمیرو کجا بود که جلویش را بگیرد؟ درسته، او رویِ نیمکت بود، برای اینکه اخراج نشود. یا وقتی ژوردی آلبا از سمت چپ اورلپ کرد و در نهایت توپ را برایِ مسی کاشت، اگر راموس در بازی بود نمی‌توانست این حرکت را بخواند و راه ضربه‌یِ مسی را ببندد؟

هیچوقت پاسخی برای این سوال نخواهیم داشت، آنچه مسلم است اما این است که راموس و مارسلو سعی کردند در این بازی با خشونت مسی را مهار کنند. اما رویکرد آن‌ها باعث شد تا مسی از نابغه‌ای ریزنقش به ابرقهرمانی شکست‌ناپذیر بدل شود، ابرقهرمانی که بعد از گل دومش پیراهنش را در آورد و نامش را به تمام سانتیاگو برنابئو نشان داد، در لحظه‌ای که در تاریخ لا لیگا جاودانه خواهد شد.

پس این درس را به گوش بگیرید: هرگز مسی را خشمگین نکنید، چون مسی خشمگین عاقبت خوبی برایتان نخواهد داشت.

 

گراهام هانتز


 
خوب است...
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٠   کلمات کلیدی: ادبیات ،عشق ،شعر ،غزل

کنار من که قدم می‌ زنی هوا خوب است
 پر از پریدنم و جای زخم‌ ها خوب است

برای حک شدن عشق در خیابان‌ ها
 به جا گذاشتن چند رد پا خوب است

قدم بزن پُرم از حس «در کنار تویی»
 قدم بزن پُرم از حس اینکه «ما» خوب است

نخند حرف دلم را نمی‌شود بزنم
 خیال می‌کنم این‌ جور جمله‌ ها خوب است

بگیر دست مرا... بشکنم، بپیچانم
 دو تکه‌ ام کن و آتش بزن، بلا خوب است

به هر کجا که مرا می‌ بری نمی‌ گویم
 کجا بد است... کجا دور... یا کجا خوب است

به من بگو تو، بگو هی، به من بگو صالح
 نگو: «تو» بی‌ادبی می‌شود «شما» خوب است!

تو تکیه ی کلام منی و شاعر تو
 همیشه نام تو را ثبت کرده با خوب است

و بیت بیت سفر کرده از هر آنچه بد است
 به اتفاق تو او هم رسیده تا خوب است

قدم بزن صحرا فکر می کند باران
 دوباره یاد زمین کرده و خدا خوب است

 

صالح سجادی


 
خسته ام...
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٢   کلمات کلیدی: عشق ،ادبیات ،اندیشه فولادوند ،خسته

 

من از هجوم وحشی دیوار خسته ام

از سرفه های چرکی سیگار خسته ام


دیگر دلم برای تو هم پر نمی زند

از آن نگاه رذل و طمع دار خسته ام


اشعار من محلل بحـــــران کوچه نیست

زین کرکسان ِ لاشه به منقار خسته ام


از بس چریده ام به ولع در کتاب ها

از دیدن حضور علفزار خسته ام


چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد

از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام


ازقصه های گرم و نفسهای سرد شب

از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام


هرگوشه از اتاق،بهشتی‏ست بی نظیر     

از ازدحام آدم و آزار خسته ام


اینک زمان دفن زمین در هراس توست

از دستهای بی حس و بیکار خسته ام


از راز دکمه های مسلط به عصر خون

از این همه شواهد و انکار خسته ام


قصد اقامتی ابدی دارد این غروب

از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام


من در رکاب مرگ به آغاز می روم

از این چرندیات پرآزار خسته ام


من بی رمق ترین نفس این حوالی ام

از بودن مکرر بر دار خسته ام


من با عبور ثانیه ها خرد می شوم

از حمل این جنازه هوشیار خسته ام 

 

اندیشه فولادوند

         


 
آدمی که دوستت دارد...
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٤   کلمات کلیدی: عشق ،زندگی ،اسفند

ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﺩ
ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩﺑﺮﺍﯾﺖ ﻋﺎﺩﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ،
ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ، ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯾﺶ...
ﻭ ﺗﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﮐﻼﻓﻪ ﻣﯿﺸﻮﯼ
ﺍﺯﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ، ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﺶ، ﺗﻮﻗﻊ ﻫﺎﯾﺶ.
ﻭ ﭼﻮﻥ ﺗﺼﻮﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺴﺖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﺩ؛
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ
ﻧﮕﺮﺍﻧﺶ ﻧﻤﯿﺸﻮﯼ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﯽ
ﺍﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺴﺖ
ﺍﻣﺎ
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ...
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﺶ ﺑﺮﺳﺪ
ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻧﺪﻭﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﻭ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ...
ﺣﺴﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ
ﺁﻥ ﺭﻭﺯ، ﺑﯽ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ
ﺍﻣﺎ
ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ...
ﻓﻘﻂ
ﺑﺮﺍﯾﺖ
 ﺟﺎﯼ ﭘﺎﯾﺶ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ !


 
هر سال 365 روز دارد...
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٧   کلمات کلیدی: عشق ،زندگی

هر سال 365 روز دارد...
در لابلای این 365 روز، روزهایی هستند که از یادم نمیرود...
*مثل روز تولدت*
*اولین باری که چشمهایم به چشمانت خیره شد*
*مثل اولین روزی که دستانم به دستانت گره خورد*
و چند روز دیگر...
من به عشق همین چند روز کوچک سالهایم را میگذرانم...
باور میکنی؟!
لابلای یک سر رسید قدیمی،
دور روزهایی که در کنارت بوده ام را خط کشیده ام ...
با تو بودن را در تقویمم جشن میگیرم...
شاید روزی بیایی تا مرا از این جشن تنهایی راحت کنی ...
شاید یک روز بتوانم تقویمم را کنار بگذارم و با تو بودن را برای همیشه جشن بگیرم...
شاید،
 شاید...

وآمدی و همه چیزم شدی قلب


 
برای پسرم امیرعلی...
ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٦   کلمات کلیدی: شعر ،عشق ،ادبیات ،زندگی

به پسرم "امیرعلی" :

امیرعلی پسرم، درد مادرت کم نیست
 هزار دغدغه دارد، فقط که یک غم نیست

امیرعلی، پدرت هم کمی مقصر بود
 اگرچه حقّه ی شیطان، گناه آدم نیست

برای ما که به دنیای سبز معتقدیم
 بدان که برزخ دنیا کم از جهنّم نیست

امیر علی پسرم، مادرت نمیدانست
 کسی به جز تو برایش شبیه مرهم نیست

و ناگهان به خودش گفت "دوستت دارم!!!"
 و ناگهان همه چی هم که "دوست دارم" نیست!

نپرس "مادر من کو؟"، چقدر میپرسی!
 قبول کن پسرم، درد مادرت کم نیست

تمام زندگیش در میان "یا" ها مرد
 بله... همیشه که آدم دلش مصمّم نیست

امیرعلی پسرم، مادرت کمی شک داشت
میان گریه ی من یا ...
.
 درست یادم نیست!

نه، صبر کن! بله! یک سمت قصه من بودم
و در مقابل من
.
 البته مهم هم نیست

همیشه آخر قصه نباید از غم گفت
 که این ... سه نقطه ی دنیا، تمام عالم نیست

چرا امید تو را نا امید تر بکنم
 مگر دلیل تنفس، امید آدم نیست؟

کجاامیرعلیــم؟؟؟ نه! تو تازه آمده ای
 هنوز خانه غریبست و چایمان دم نیست

بیا بشین و رها کن گذشته ی من را
 بغل بکن پدرت را اگر چه محکم نیست

امیرعلی، پدر جفتمان درآمده است
 اگرچه پشت تو انگار مثل من خم نیست

شبیه مادر خود باش و گریه را بس کن
 که این درست و غلط آنقَدَر مهم هم نیست

که مادرت به همین سادگی مرا ول کرد
 قبول کن پسرم، هیچ چیز مبهم نیست

بدون تجربه بودیم و دیر فهمیدیم
 بهشت خانه ی امنی در اوج نا امنیست!

امیرعلی، پدرت را ببخش، بد بودم
 امیرعلی، به خدا درد مادرت کم نیست!

 

حامدزنگنه


 
درباره یوزپلنگ ایرانی
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٥   کلمات کلیدی: یوزپلنگ ،ایرانی ،انقراض ،خودخواهی

خوب است بدانید که:
1.خاستگاه یوزپلنگ در هند بوده و خاستگاه شیر در ایران. یوز در هند منقرض شده و شیر در ایران. الان هند خواستار این است که دو یوز بگیرد و دو شیر بدهد جهت تکثیر و رها سازی در طبیعت. ولی ایران موافقت نمی کند، دوست دارد یوز در انحصار خودش باشد.

2. یوز حیوان باریک و ظریفی ست. بدنش برای دویدن طراحی شده است. خوراک او جبیر بوده که جبیر هم منقرض شده، پس یوز دنبال قوچ و میش رفته است. یوز خط اشکی دارد و خال های گرد. پنجه یوز زیاد باز نمی شود برای همین نمی تواند روی درخت برود. یکی از دلایل انقراضش شاید این باشد که یوز گوشت گرم می خورد، اهل ذخیره کردن گوشت شکار نیست. یوز کلا حیوان آسیب پذیرتری ست تا پلنگ. چون پلنگ در جنگل است، غذایش را ذخیره می کند و هیکل بزرگتری نسبت به یوز دارد و می تواند از خودش مراقبت کند

3. با توجه به شواهد انگار مناطق محافظت شده و پارک های ملی در ایران برای خنده اند. چون بیشترین آمار تلافات یوز را در جاده ها داریم. بندگان خدا می آیند از جاده رد شوند بروند دنبال قوچ و میش، می زنند له و لورده شان می کنند.

4. از بس غذا کم است، یوزها برای به دست آوردن غذا از هم دور می شوند. چون یوز و حیوانات دیگر بر خلاف انسان فقط و فقط مدت زمانی محدود را برای جفت گیری دارند، پس باید در همان مدت زمان جفت یابی کنند. اگر نشود دیگر نشده. به همین سبب و همچنین دوری یوزها به هم، یوزها هم را نمی یابند، ماده ها هم که جفت گیری نکنند، کم کم روی ژن هایشان تاثیر می گذارد، و بعد بچه یوزهای نامرغوبی درست می شوند.

5.شاید فکر کنید که می شود برای یوز و دیگر حیوانات غذا گذاشت یا یوزهای نر را به یوزهای ماده انداخت. ولی نمی شود. حیوان تا زمانی ارزشمند است که محیط زیست خود باشد، بدون دخالت انسان. پس انسان لطف کند چنگک نندازد روی محیط زیست حیوان بدبخت، لازم هم نیست این کارها هم بکند.

6. اگر با سیاست های غلط و بی فکری مان، یوز هم مثل ببر و شیر منقرض کنیم. آن وقت مصداق این ضرب المثل می شویم: نه خود خوری نه کس(هند) دهی، گنده کنی به سگ دهی!

7.کاش کمتر ظلم کنیم به یوزهای مادرمرده!

 

سانا شایان


 
← صفحه بعد