خانه نارنجی

این وبلاگ حالت روحی الان منه! خانه ای مجازی برای تنهایی هایم

من ، جمشید و دلبر (1)
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٠   کلمات کلیدی: رادیو چهرازی ،من ، جمشید و دلبر

.

اصولا من و جمشید و دلبر با هم قصه ها داریم...

یبار اومدیم خسته باشیم یهو دلبر و جمشید باا هم اومدن گفتن پاشو بیا اول بریم یکم از روی خط موزاییکا راه بریم بعدشم بریم سینما و شبشم بریم پارک ارم...

من با اینکه حوصله گشتای سه نفره رو نداشتم و میخواستم یجوری بپیچونم گفتم شب ساعت 9 باید کارت بزنیم توی اسایشگاه چی میگی الکی سینما و پارک و فلان و اینا...

جمشید با اینکه تقریبا وسطای تابستون بود یه پر نارنگی گذاشت کف دستم گفت چی شدیم ما ؟ بابای ما یه قول میداد سرش میرفت قولش نمیرفت...

گفتم چی نیستی سنپترزبورگ؟ من کی قول دادم؟

گفت من حالیم نیست قول دادی باید بریم.... :/

شیطونه میگفت همونجا خوار مادرش کنم ولی با تاسی به سیره اهل بیت بیخیال شدم. گفتم بریم. راستش حوصله دعوا ندارم کلا.

ولی از یه چیزی لجم می گرفت... اینکه دلبر با اینکه خودش جمشید و شیر کرده بود که بیاد بره رو مخ من ولی ساکت یه گوشه نشسته بود و لاک میزد... گفتم تو هیچی نمیخوای بگی؟

گفت نع!

گفتم کوفت و نع...

یه لبخند زد. خیالم راحت شد . مطمئن شدم دعوا نداره :)

گفتم پاشید بپوشید لباساتونو بریم....


(ادامه دارد...)