خانه نارنجی

این وبلاگ حالت روحی الان منه! خانه ای مجازی برای تنهایی هایم

دلتنگی
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٠   کلمات کلیدی: شعر ،عشق
نیمه شب وقتی ماه
در هماغوشی رویایی ژرف
بی صدا دل به زمین داده فرو می آید
و به این پنجره ی باکره پر می ساید
من به یمنِ قدمِ کودکِ مهتابش باز
که به اندازه ی لبخندِ خدا عریان است
در اتاقی خاموش...
تا شکوفایی چشمانِ سحر بیدارم
وز همین غصه
که دوری به من و اینجایی
بیش و کم حال غریبی دارم!
هیچ اندیشیدی
چه کسی مرز میانِ من و غم را برداشت؟
از خودت پرسیدی
وقتی از حسرتِ یک بوسه لبم می سوزد
زندگی با تو برایم چه ثمر خواهد داشت؟
آه یادت باشد...
قلب من گلدانی ست
که محبت ز تمامیتِ آن می روید
و گل این گلدان، در جوار خورشید
یکسر از تابش چشمِ تو سخن می گوید
دوستت می دارم
گرچه بین من و تو فاصله ای تا فرداست!
دوستت می دارم
گرچه تصمیم سفر وسوسه ای پا برجاست!
کاش می فهمیدی....
که برایت نفسی یکسره در جریان است
کاش می بخشیدی...
آنکه را کز گنه عشق تو در زندان است
و نمی پرسیدی...
تو چرا زخمی دردی و لبت خندان است؟
آه یادت باشد
زندگی سخت فراسوی زمان می تازد
غصه تاوان خطا را که نمی پردازد
عشق را باور کن، عمر طولانی نیست
هر نفس ذره ای از جانِ تو را می بازد
دوستت می دارم
هرچه می خواهی کن
جز تو در مزرع این سینه پرستویی نیست
دوستت می دارم
هرچه می خواهی باش
بی حضور تو درین سینه تکاپویی نیست
دوستت می دارم
دوستت می دارم
💓💓💓💓💓💓