خانه نارنجی

این وبلاگ حالت روحی الان منه! خانه ای مجازی برای تنهایی هایم

من ، جمشید و دلبر (2)
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٠   کلمات کلیدی: رادیو چهرازی ،من ، جمشید و دلبر

 

آقا رفتیم پارک ارم

یا همون شهربازی خودمون.

چقد عوض شده بود ..

میدونی چندساله نرفته بودم؟!

آخرین بار، آصف هنوز مرخص نشده بود.

آدما .. وسایلا .. ببین همه چی عوض شده بود ..

تو دلم گفتم آخه خاک تو سرت کنن تو خودتم عوض شدی، دیگه اینا که چیزی نیس ..!

یادته چقد حال و حوصله داشتی؟

یادته تو آسایشگاه همه رو دور هم جمع میکردی؟ میگفتی بابا مگه ما چقد جوونیم، ول کنین این کنج غربتی رو .. پاشید بزنیم بیرون ..

یادته؟

حالا باید واسه گشت و گذار بردنت اینجوری بیفتن به جونت که بیا اگه نیای فلان ..!

گفتم جمشید چیکاره ایم .. گفت بریم جی رول سوار شیم!

گفتم چی رول؟!

گفت اوناهاش .. اونو میبینی؟

گفتم بابا جمشید اینکه اونقد پیچمون میده دل و رودمون گره میخوره، هرچی نارنجی زدیم میپره که ..!

گفت بابا ول کن این حرفا رو .. دو دیقه اومدیم داد بزنیم خالی بشیم ..

شما خودت قدیمی آسایشگاهی، میدونی، اونجا کسی رو نمیذارن داد بزنه.. صداشو میکنن تو بوق کرنا، میذارن دم گوش خودش، میگن حالا بشین بشنف ..

تو میتونی؟

با خودم نشستم دودوتا چارتا کردم، دیدم من که سالهاست مردم، از کشتگان عشقم که برنیاید آواز ..

از داد زدن تو آسایشگاه چه باک ؟!

گفت نمیای ؟

گفتم نه شما برید..

 

 

( ادامه دارد )

#چهرازیطور #خودم_نویس