خانه نارنجی

این وبلاگ حالت روحی الان منه! خانه ای مجازی برای تنهایی هایم

مو با عابدزاده دست دادوم!
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۱   کلمات کلیدی: ورزش ،پرسپولیس ،فوتبال

 

 

خب از اتاق دنده و فرمان اشاره کردن که ورزشی چرا نداریم...؟

اصن مگه میشه؟؟ مگه میشه مایی که سه مرتبه (شما تعداد رو دقت کن از دست نره) توی تیم منتخب مدرسه برای تماشای مسابقات مدارس به عنوان تماشاچی به مسابقات اعزام شدیم تو کار ورزش نباشیم؟

من حتی یه بار با زانیار خسروی هم عکس انداختم!!  (نمیدونم ربطش به ورزش چیه ولی شنیده بودم بعضی روزا صبح ها پیاده روی میکنه توی محلشون)

میخوام بگم که زندگی ما با ورزش و ورزشکارا اصولا گره خورده... یه همچین ادم باحالی ام من...

یه عمویی داشت مامان ما که از این مرد سیبیلوهای گرد و مهربون بود که حتی حال میداد نگاش کنی... چه برسه به اینکه بغلت کنه و بهت مهربونی هم بکنه... این عموی مامان ما که الان خدابیامرز شده یه پسر داشت اسمش محمد بود... انقد این محمد رو واسه کارای خودشون میبردن ابادان این بالکل لهجه دار شده بود... . توی یکی از سفرهاش به ابادان در دوران طفولیت پرسپولیس که اون موقع ها اسمش رو باید یدک کش میکشید با اون بازیکنای خفنش توی خورزستان بازی داشته و این محمد و عموی مامان ما هم از اوجا که ما کلا قرمزیم تو فامیل (البته یه سه چهار تا نخاله هم داریم که باید ادمشون کنیم) رفته بودن استادیوم و بعد از بازی کنار میکسد زون (تابلو بود زبانم خوبه نه؟) عقاب آسیا احمد رضا عابدزاده رو میبینن....

محمد به گفته ی تاریخ نویسان اون لحظه نقطه ی عطف زندگیش حساب میشه و به مدت 5 6 سال (الان زیاد ازش خبر ندارم شاید الانم بگه) هر آدمی رو برای اولین بار میدیده با ذوق میگفته: "مو با عابدزاده دست دادوم ، مو با عابدزاده دست دادوم ...". (حالا نمیخوام اینجا بگم که به ماها که فامیل بودیم باهاش تقریبا هر روز اینو میگفته، شما هم اصرار نکنین که بگم، چون نمیگم).

خلاصه اینو میخوام بگم که ما یه همچین خونواده ی ورزشی ای هستیم که ورزش توی گوشت و پوست و استخونمون نهادینه شده...

بعد شما توقع داری ما مطالب پربار ورزشی اینجا نذاریم؟ اصلا امکان پذیره همچین چیزی؟

نیست والا! امید داریم.

 

#فوتبال #پرسپولیس #عقاب #خوزستان #احمدرضا_عابدزاده #ورزش