خانه نارنجی

این وبلاگ حالت روحی الان منه! خانه ای مجازی برای تنهایی هایم

فلش بک به جمعه های دور
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۳   کلمات کلیدی: زندگی ،خوشبختی ،تابستان ،خواب
 
 
دلم واسه صبحای جمعه تنگ شده بود
خیلی وقت بود خونه بابابزرگم نخوابیده بودم
اصن جمعه با خونه آقاجونمینا معنی میگیره، اونجا نباشیم انگار جمعه نبوده .
یادش بخیر ..
اونوختا که مامانجون زنده بود چقد حال میداد ..
بنده خدا میرفت واسه مون نون بربری و خامه شکلاتی میخرید ، یه خامه واسه من، یه خامه واسه علی
آخه ما وحشی بودیم ، سر اینکه کی از خامه بیشتر خورده دعوا میکردیم.
بعد صبونه دراز میکشیدیم جلوی تلویزیون ، کانال2 ، عمو قناد و مسابقه محله و این حرفا .. مشق مینوشتیم
اگه مشقامون کم بود کمک میکردیم مامانجون لباس بشوره
ظهرم حتما قرمه سبزی میذاشت واسمون
بعداز ظهر میرفتیم تو انباری خونشون، بلند بلند درس حفظ میکردیم، یول
یادش بخیر .. چقدم دنج بود ..
بعدشم که آهنگ بود .. 
کاستای آریان و پیرهن مشکی رضاصادقی و ..
 میذاشتیم تو ضبط باهاش میخوندیم ..
اصلا فکرشم نمیکردیم یه روزی قراره حسرت همون چیزای ساده رو بخوریم
الان بعد شیش هفت سال خوابیدیم خونه بابابزرگمون دوباره
عکس مامانجون به دیواره
نه کسی هست نازتو بکشه بیدارت کنه
نه کسی هست واست خامه شکلاتی بخره
نه مشقی هست جلوی تلویزیون نوشته بشه نه درسی که تو انباری حفظ بشه
نه لازمه کمک کنی کسی لباس بشوره
نه از مزه غذایی که میذارن جلوت خوشت میاد
نوار کاستم که به کل جمع شده 
گروه آریانی هم وجود نداره
فقط حال و هوا صبحش، وقتی که باد از بالکن میخوره تو صورتت مث گذشتس ..  از خود راضیچشمک
 
 
 
#جمعه #صبح جمعه #قدر لحظه هامونو بدونیم