خانه نارنجی

این وبلاگ حالت روحی الان منه! خانه ای مجازی برای تنهایی هایم

جنگ!
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٤   کلمات کلیدی: صلـــــــح ،جنگ
برنامه های ما الان ضد جنگ میشه !
از بچگی تصورم از جنگ همون دعوا بود...
تصور خیلی کوچیکیه از جنگ اما من تا یه سنی از همونم قلبم تپش میگرفت...
قلبم میخواست وایسه از استرسش...
این استرس باهام بود تا دوم دبیرستان !
همون موقع که اولین و شاید اخرین مشت (جدی و رسمی) عمرمو به سمت صورت همکلاسیم ول کردم...
قشنگ یادمه از لحظه ای که دستم رها شد تا به سفتیه صورتش برخورد کنه چند دقیقه گذشت و انگار نه انگار که شاید یک ثانیه هم طول نکشیده باشه !
توی کل اون تایم رها شدن تا برخورد استرسم هر لحظه کمتر میشد تا اینکه وقتی کاملا دستم به صورتش برخورد کرد کل استرسی که سالها از دعوا توی تصورم بود ناپدید شد...
حتی جوری بود که اگه زمین نمیخورد حاضر بودم یکی دیگه سمتش ول کنم...
اصلا ادم دعوایی ای نبودم ، بدمم نمیومد از دعوا اما تا اون لحظه به خاطر همون استرس و تپش قلب ازش دوری میکردم....
اما همچنان تصورم از جنگ همون دعوا بود تا اینکه مستند کاملا واقعی از جنگ پاکستان و هند دیدم...
توی اون مستند مثه اولین کسی که داره فیلمای چیزدار میبینه 4چشمی خیره شده بودم به تصویر و همه تصوراتم از دعوا و جنگ داشت پرپر میشد...
جنگ خیلی خیلی خیلی ترسناک تر از اون چیزی بود که من همیشه تصورشو میکردم...
واسه دعوا یه زمانی استرسم از بین رفت اما فکر نمیکنم تپش قلبم از جنگ هییچ موقع از بین بره...
من هیچ جنگی رو لمس نکردم ولی مطمئنم همیشه ارزو میکنم که هیچ وقت تجربه و لمس نکنم...
نه توی کشور خودم نه هیچ کجای دنیا...
چند روزه تصویر یه کودک غرق شده توی مدیترانه که از سواحل ترکیه سردراورده کل دنیا رو به فکر فرو برده...
ولی من اولین تصویری که بعد از دیدن اون عکس جلوی چشمم اومد حال مادر اون بچه وقتی این عکسو میدید بود.. (البته گفته شده خونواده اون بچه هم غرق شدن)
امیدوارم اونم مرده باشه...
 بعضی چیزا با اینکه ظاهرا هیچ ربطی به ما نداره اما باعث سوزش قلبمون میشه.. یجورایی یه تحرکاتی زیر پلکمون ایجاد میکنه که نکنه یه روزی یه وقتی ما هم... 
امیدوارم (نشدنیه ولی امید داشتن بهش بد نیست) یه روزی بیاد که هممون دوست باشیم..
نمیگم داداش باشیم اما لااقل دوست باشیم. با هم بد نباشیم.
بد نخوایم واسه هم... صلح بخوایم... اینو که میتونیم؟
الان خیلی وقته که دعوا رو تجربه کردم، خیلی سال میگذره از اون روز که مستند جنگ رو دیدم...
دیگه تصورم از جنگ با دعوا خییلی فاصله داره... خیلی.