خانه نارنجی

این وبلاگ حالت روحی الان منه! خانه ای مجازی برای تنهایی هایم

خواب و خیال
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٧   کلمات کلیدی: چهرازیطور ،مونولوگ ،رادیو چهرازی ،من ، جمشید و دلبر
- چی شد مُردی؟
+ دیگه خسته شده بودم، دیدم دیگه واینِمیسن یجا ..
کفترا رو میگم، همونا که با هم جمع کرده بودیمشون
انگار هار شده بودن، میفتادن به جونم ول نمیکردن ..
- آها ینی الان روحته داره با من حرف میزنه؟
+ رفتم پرشون دادم،
همشو یجا ..
یادته اون کاکُل طلائیه رو؟
میگم چقد واسه گرفتنش دعا دعا کردیم نپره.. اونم پر دادم رفت ..
ینی همشو ..
فقط اون زشتوئه ، آصف هرکاریش کردم نرفت !
انگار جونش ب جونم بند بود
هی گفتم لاکردار تو ام برو، چرا چِـسبیدی به من ..
ببین دوستاتو! دوتا بال داشتن، دوتا دیگه ام قرض کردن رفتن .. تو ام برو .. دِ برو دیگه ..
نرفت ..
اونوختام که هار میشدن میفتادن به جونم این میشِست یه گوشه نگا میکرد
میگفتم پَخمه ست ..
الانم رفته کِز کرده رو درخت مُرده هه روبروی اتاقم 
-خب خسته بودن، باید میرفتن! ،،،
+ وقتی رفتن دیدم موندن فایده نداره
منم رفتم
خودم نه ها .. قلبم !
قلبم رفت آصف !
من از قلبم رفتم ..
یهو مث یه هواپیما اوج گرفتم
به خودم اومدم دیدم تو آسمونام
مثل همون کفترای ورپریده
سبک ..
راحت ..
تازه فهمیدم زندگی ینی این..
بعد یه نفر، ازین اوتو کشیده ها، بچه سوسولا
تیریپ رسمی، کروات .. شیک و پیک.. اومد گفت راحتی؟
گفتم مرسی
گفته نه، جوابش مرسی نیست
بله و خیره
گفتم مرسی
- تو آدم بشو نیستی
گفت قراره ببریمت جایی که تا حالا نرفتی ..
+ یخورده تو آسمون حرکات آکروباتیک از خودم به نمایش گذاشتم
بعد قیافه عقابا رو گرفتم،
مث سیمرغ پیچیدم رفتم بالا فوت کردم مثلا آتیش بیاد،
خلاصه هر اطواری که شد درووردم آصف
یهو دیدم کُت قشنگه صدا میزنه :
" × عزیزم .. شما همیشه انقد دیوونه ای
+ گفتم نه، الان جو پرواز گرفتتم دارم از شور به در میکنم
× گف پاشو .. پاشو جم کن بساطتتو باید بریم .. "
+ هیچی خلاصه ..
دیدن جنبه ندارم بالامو ازم گرفتن ..
انداختنم تو یه دشت بزرگ گفتن باس راه بری.
گفتم جهنمه؟
گفتن جهنم که این شکلی نمیشه آدم ساده !
ولی آصف عجب جای باحالی بود ..
یه طرفش آبشار.. اونورش دشت .. تهشم میخورد به یه باغ ..
- خو آدرسشو مینوشتی میرفتیم با بچه ها
+ گفتن ازینجا به بعد آزادی، انتخاب با خودته که کجا بری ..
گفتم من بلد نیستم اینجا رو
گفتن به قلبت رجوع کن
گفتم اون که رفته ..
گفتن برو پی ش .
+ مونده بودم کدوم وری برم
با خودم گفتم
من که اصن حال و حوصله این چیزا رو ندارم
اونورم که بودم نداشتم ..
رفتم یه گوشه کز کردم واسه خودم، به سنگا خیره ..
- مث همون کفتر پَخمه هه؟!
+ آره! مث همون ..
الان میفهمم حالشو آصف..
روحم گرفته بود، میخواستم گریه کنم،
گفتم خدا اونورمون که اونجوری گذشت،
ورمون داشتی اوردی اینجا،
میگی هر طرف که دلت خواست برو؟!
اینه رسمش نا لوتی؟ 
اینجوریه؟؟!
چن ساعت گذشت
از بس به سنگا خیره مونده بودم چشمام دو دو میزد
دیدم همینجوری بشینم فایده نداره،
گفتم میرم تا تهش .. تا همون باغه ..
.
.
.
دیگه آخراش بود
خیلی خسته شده بودم
دو روز تو راه .. فک کن !!
اما چاره چی بود؟ باس میرفتم ..
ببین، دیوونه وقتی با خودش قول و قرار میذاره پاش وایمیسه، حتی اگه سرش بره ..
اوه اوه .. نبودی آصف!
وقتی رسیدم تا دو سّاعت داشتم دور و برمو نگاه میکردم
راس میگفتن اونوریا .. زندگی هنوز خوشگلیاشو داشت
اما چه به درد من میخورد ..
آدمِ بی قلب، خوشگلی میخواست چیکار ..
همینطوری غصه بود که به خوردِ خودم میدادم..
قلبم که نبود
اینجام که دیگه تهش بود..
هیچی ..
گفتم لابد اینورم مث اونور همچیش کشکه
حتما کُت قشنگه دیده دیوونه م، سرکارم گذاشته
دوییدم بالای یه بلندی،
داد زدم گفتم: ببخشید دوربین مخفیه؟ 
یهو دیدم یکی
بیست متر اونطرفتر نشسته داره افقو مینِگره،
آشنا میزد ..
رفتم جلو، 
جانان ..
- جانان؟؟
+ خودش بود ..
بش گفتم میشه بِـنِگری؟
گفت بفرما!
گفتم اینطوری که به همه مینـِگری نه!
میشه دلبرانه بـِنِگری؟
ایندفه نگفت برو بابا..
نِگریست آصف!!
- خب..
چه شیر تو شیر شد .. نگفتی آخر.. ، الان روحته داره حرف میزنه ؟
+ قلبم از همون راه که رفته بود برگشت
کفترام همه رفتن 
ولی بجاش جانان نگریست ..اونم نه اونجور که به همه مینِگره؛
دلبرانه نِگریست ..
.
" زیر آوار دردهای خودم مدتی مرده بودم اما باز
دست های تو از دل آوار، جسدی نیمه جان دراوردند"