خانه نارنجی

این وبلاگ حالت روحی الان منه! خانه ای مجازی برای تنهایی هایم

درد
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٩   کلمات کلیدی: مریض ،بیمار ،درد ،کلیه

برنامه های ما الان "درد" میشه!

کلا حرف زدن راجع به درد تا وقتی بهش مبتلا نشدی نه تنها

کار راحتیه بلکه دیده شده دوزار هم نمی ارزه!

فلذا از اونجایی که من به چرت و پرت گفتن علاقه ندارم (امیدوارم تا این لحظه فهمیده باشین) گذاشتم تا درد رو کاملا حس کنم بعد راجبش نطق کنم! که شد الان.

از اونجایی که ما دو نوع رفیق داریم و مال ما اکثرا  ورزشکار و مثبت و ناباب

هستن چند شب قبل زنگ زدن که پاشو بیا بریم استخر..

مام که انگار نه انگار آدمیم ، عینهو یه ماهی که چند وقته آب ندیده

 با کله قبول کردیم که بریم (واسه همین میگم نابابن! وگرنه ادم باب شب میره استخر؟

 شب باید رفت دور دور تو خیابونا و رستورانا و فلان و اینا) .

خلاصه از اونجایی که بنده از ابتدای خلقت گرمایی بودم

 با یه لا تیشرت پاشدم رفتم استخر!

انگار نه انگار که هوای تابستونم از بهار دزدی رو

 یاد گرفته و میدزده! بدجوری هم میدزده! یجوری میدزده که افقی میشی...

مام باد زد به پهلومون الان چندروزه افقیمون کرده!

کارمون به آزمایش و سونوگرافیو درد و احتمال عفونت و سنگ کلیه و کوفت و زهر مار کشیده...

میخواستم بگم الان که وسط درد وایسادم (شایدم دراز بکشم) میتونم راجبش حرف بزنم... البته حرف که نه.

 فقط میخوام بگم درد خوب نیست... هیچ جورش خوب نیست. کاش نباشه!

 امیدوارم همه مریضا و اونایی که دردی دارن زودتر خوب بشن و شفا بگیرن...

شمام دعا کنین... (هم واسه بقیه هم واسه من) . ایشالا که هیچ مریضی نداشته باشیم و همه مریضا شفا پیدا کنن هرچه زودتر!

ایشالا...