خانه نارنجی

این وبلاگ حالت روحی الان منه! خانه ای مجازی برای تنهایی هایم

مسی در الکلاسیکو...
ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٥   کلمات کلیدی: عشق ،فوتبال ،الکلاسیکو ،مسی

دو ماه پیش با تیری آنری مصاحبه کردم و وقتی گپ و گفت‌مان به لیونل مسی رسید حتی این  فوتبالیستِ فوق‌العاده‌یِ فرانسوی هم برای پیدا کردن واژه‌هایی مناسب برای توصیف همبازیِ سابقش دچار دردسر شد. اما آنری داستانی درباره‌یِ مسی تعریف کرد. آنری به یاد آورد که چطور مسی همین جادویی که در بازی‌ها بر پا می‌کند را در تمرینات تیم هم به نمایش می‌گذارد و چطور با همین شور و انگیزه و قدرت انفجاری، چیزی که نمونه‌اش را در ال کلاسیکویِ دیشب دیدیم، در تک تک دقایقِ تک تکِ جلسات تمرین بازی می‌کند.

نتیجه‌یِ اخلاقی‌ای که من از داستان آنری گرفتم شباهت مسی با بروس بنر / هالک شگفت‌انگیز بود: «بهتره خشمگینش نکنید، چون باورتون نمیشه وقتی خشمگین میشه بدل به چه موجودی میشه.»

نسبت بازی‌ها به جلساتِ تمرین حدودا یک به سه است. پس برایِ مسی‌ای که نزدیک 600 بازی برایِ بارسا انجام داده، می‌توان حدودا 3000 جلسه‌یِ تمرین در نظر گرفت، زمانی که به اندازه‌یِ کافی برایِ عادی شدن طولانی است، برایِ تکراری شدن و برایِ اینکه به خودت بگویی مادامی که 75 درصد قدرتت را به نمایش می‌گذاری نیازی به تلاش بیشتر نیست. مسی اما اینطور نیست.

آنری به من گفت وقتی در یک جلسه تمرین داور بازی، حالا هر کسی که بود، یک آفساید نادرست اعلام می‌کرد، یا یک سوت اشتباه به ضرر مسی می‌زد، او به قدری خشمگین می‌شد که این ناعدالتی را با دویدن‌هایِ دیوانه‌وارش در زمین، با پس گرفتنِ توپ از تیم مقابل و دریبل زدن کل بازیکنان روبرویش و چسباندنِ توپ به تور دروازه پاسخ می‌داد، و آنقدر این کار را تکرار می‌کرد تا بالاخره آرام بگیرد.

 

چنین لحظاتی معمولا از چشم مطبوعات به دور است، اما هم‌تیمی‌هایِ مسی بارها آن را دیده‌اند، و حالا که تکلیفِ یک ال کلاسیکویِ دیگر روشن شده شاید بد نبود مارسلو هم یک بار در تمرینات مسی را دیده بود و درسی ازش گرفته بود.

مارسلو فوتبالیستی فوق‌العاده و پسر خیلی خوبی است، اما من فقط چیزی را بیان می‌کنم که چشمانم دیدند، اینکه او دقیقا وقتی با آرنج به صورت مسی ضربه زد می‌دانست چه کار می‌کند. این اتفاقات در هر بازی‌ای ممکن است پیش بیایند. مارسلو با این ضربه بدل به یک جنایتکار نمی‌شود و تیم داوری هم احتمالا صحنه را درست ندیدند که واکنشی در قبالش انجام ندادند. اما اتفاقی که بعد از این ضربه‌یِ آرنج مارسلو افتاد همان لحظه‌ای بود که دکتر بنر به هالک تبدیل می‌شود، لحظه‌ای که مسی به ناگاه زنده شد و رئال بهای خشمِ او را پرداخت.

وقتی او با دهانی پاره شده رویِ زمین افتاده بود و خون از صورتش می‌چکید، وقتی او مجبور شد با گاز استریلی در دهانش به بازی ادامه دهد تا شدت خونریزی مجبورش نکند از زمین بیرون برود، مسی چه واکنشی نشان داد و چه سر و صدایی به پا کرد؟ آیا سر داور فریاد کشید؟ آیا سراغِ کمک داور رفت؟ آیا دنبال انتقام از مارسلو گشت؟ نه، نه و نه.

وقتی سرخیو راموس بروس لی‌وار رویِ پایش رفت و با خطر مصدومیتی جدی تهدیدش کرد آیا او به سویِ مدافعِ رئال حمله‌ور شد؟ آیا به تیم داوری کنار خط اعتراض کرد و ازشان پرسید «مگه کورید؟ چند بار؟! نکنه طرف اونا هستین؟» این‌ها همه واکنش‌هایی هستند که بارها و بارها از بازیکنان مختلف دیده‌ایم، اما از مسی نه. مسی خشمش را درونش انبار کرد و بعد به یک باره رهایش کرد.

اولین باری که من با مسی مصاحبه کردم به سالِ 2006 بر می‌گردد. به عنوانِ یک اسکاتلندیِ آتش‌مزاج یکی از اولین سوال‌هایی که از کردم واکنشش به خطاهایِ پر تعدادی که رویش انجام می‌شد بود. من ازش پرسیدم چرا دنبال انتقام در زمین نمی‌رود و با بازیکنانی که لگدمالش می‌کنند همانجا تسویه حساب نمی‌کند؟ مسی جواب داد اگر در دقایق اولیه‌یِ بازی ضربه‌یِ محکمی بخورد دردش را تا پایان بازی احساس خواهد کرد. از این منظر مسی هم مثلِ ما یک انسان است، اما چیزی که در ادامه گفت تفاوتِ او را تعیین می‌کند: «من انقدر درگیر بازیم که خیلی سخت چیزی حس میکنم و فقط و فقط به این فکر میکنم که توپ را پس بگیرم و اینجوری ازشون انتقام بگیرم.» دیشب پاسخ مسی به ضربه‌یِ آرنجِ مارسلو یکی از زیباترین گل‌هایش در تاریخ کلاسیکوهایش بود، جدالی که حالا او را به عنوان بهترین گلزنِ خودش می‌بیند.

حالا شاید این باورم به نظرتان بحث‌برانگیز برسد، اما به نظر من مسی و راموس خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر می‌کنید به هم شباهت دارند. راموس هم مثل مسی یک جادوگر است، فوتبالیستی که تا لحظه‌یِ آخر تسلیم نمی‌شود و تا آخرین نفس می‌جنگد. گل‌هایِ حساس او در دقایق پایانی بازی‌هایِ بزرگ نشانی واضح از این خلق و خوی اوست. مسی و راموس هر کدام می‌توانند ابر قهرمان کتاب‌هایِ کمیک استریپ خودشان باشند. این دو نگاهی متفاوت به بازی‌ها دارند و آن‌ها را به مثابه داستان‌هایی می‌بینند که باید پایانی دراماتیک برایشان بنویسند. تفاوت اما اینجاست که وقتی راموس به لحظه‌یِ بروس بنری‌اش می‌رسد گاهی کاری می‌کند به خبر و بی دلیل که نتیجه‌اش می‌شود یک کارت قرمز. فکر می‌کنم این 22اُمین باری بود که او از زمین اخراج می‌شود، یا شاید حتی بیشتر.

و در نهایت همین تقابل مسی و راموس بود که سرنوشت ال کلاسیکویِ دیشب را رقم زد.

 

این بازی برایِ مادریدی‌ها حکم استعاره‌ای از کل دورانِ رهبری زیدن‌الدین زیدان داشت. تقصیرِ زیدان نبود که راموس تصمیم گرفت آن تکل وحشتناک را رویِ پای مسی بزند و اخراج شود. تقصیر زیدان نبود که کازمیرو جوری بازی می‌کرد که هر لحظه امکان اخراجش می‌رفت و مربی‌اش را مجبور کرد تا بالاخره از زمین بیرونش بکشد. اما بعد از اخراج راموس رفتنِ خامس به بازی کمی عجیب بود.

درسته که خامس گل تساوی را زد، اما مادریدی‌ها در این مقطع از بازی داشتند 3-3-3 بازی می‌کردند و البته دو تا از سه مدافع‌شان مارسلو و دنی کارواخال بودند که عملا نقشِ وینگ‌بک‌هایی هجومی را به عهده گرفته بودند و ناچو را در مرکزِ خط دفاعی تنها راه کرده بودند. استفاده‌یِ درست از نیمکت‌نشینانی مثلِ مارکو آسنسیو، آلوارو موراتا، ایسکو، لوکاس وازکز و خودِ خامس، بازیکنانی که این فصل سرنوشت خیلی از بازی‌ها را تغییر داده‌اند یکی از امضاهایِ موفقیت زیدان رویِ تیمش بوده. اما وقتی در حالیکه تنها 30 ثانیه به پایان وقت‌هایِ اضافه مانده بود سرخی روبرتو از سمت راست خط دفاعی خودشان به مرکز زمین هجوم برد کازمیرو کجا بود که جلویش را بگیرد؟ درسته، او رویِ نیمکت بود، برای اینکه اخراج نشود. یا وقتی ژوردی آلبا از سمت چپ اورلپ کرد و در نهایت توپ را برایِ مسی کاشت، اگر راموس در بازی بود نمی‌توانست این حرکت را بخواند و راه ضربه‌یِ مسی را ببندد؟

هیچوقت پاسخی برای این سوال نخواهیم داشت، آنچه مسلم است اما این است که راموس و مارسلو سعی کردند در این بازی با خشونت مسی را مهار کنند. اما رویکرد آن‌ها باعث شد تا مسی از نابغه‌ای ریزنقش به ابرقهرمانی شکست‌ناپذیر بدل شود، ابرقهرمانی که بعد از گل دومش پیراهنش را در آورد و نامش را به تمام سانتیاگو برنابئو نشان داد، در لحظه‌ای که در تاریخ لا لیگا جاودانه خواهد شد.

پس این درس را به گوش بگیرید: هرگز مسی را خشمگین نکنید، چون مسی خشمگین عاقبت خوبی برایتان نخواهد داشت.

 

گراهام هانتز


 
خوب است...
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٠   کلمات کلیدی: ادبیات ،عشق ،شعر ،غزل

کنار من که قدم می‌ زنی هوا خوب است
 پر از پریدنم و جای زخم‌ ها خوب است

برای حک شدن عشق در خیابان‌ ها
 به جا گذاشتن چند رد پا خوب است

قدم بزن پُرم از حس «در کنار تویی»
 قدم بزن پُرم از حس اینکه «ما» خوب است

نخند حرف دلم را نمی‌شود بزنم
 خیال می‌کنم این‌ جور جمله‌ ها خوب است

بگیر دست مرا... بشکنم، بپیچانم
 دو تکه‌ ام کن و آتش بزن، بلا خوب است

به هر کجا که مرا می‌ بری نمی‌ گویم
 کجا بد است... کجا دور... یا کجا خوب است

به من بگو تو، بگو هی، به من بگو صالح
 نگو: «تو» بی‌ادبی می‌شود «شما» خوب است!

تو تکیه ی کلام منی و شاعر تو
 همیشه نام تو را ثبت کرده با خوب است

و بیت بیت سفر کرده از هر آنچه بد است
 به اتفاق تو او هم رسیده تا خوب است

قدم بزن صحرا فکر می کند باران
 دوباره یاد زمین کرده و خدا خوب است

 

صالح سجادی


 
خسته ام...
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٢   کلمات کلیدی: عشق ،ادبیات ،اندیشه فولادوند ،خسته

 

من از هجوم وحشی دیوار خسته ام

از سرفه های چرکی سیگار خسته ام


دیگر دلم برای تو هم پر نمی زند

از آن نگاه رذل و طمع دار خسته ام


اشعار من محلل بحـــــران کوچه نیست

زین کرکسان ِ لاشه به منقار خسته ام


از بس چریده ام به ولع در کتاب ها

از دیدن حضور علفزار خسته ام


چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد

از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام


ازقصه های گرم و نفسهای سرد شب

از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام


هرگوشه از اتاق،بهشتی‏ست بی نظیر     

از ازدحام آدم و آزار خسته ام


اینک زمان دفن زمین در هراس توست

از دستهای بی حس و بیکار خسته ام


از راز دکمه های مسلط به عصر خون

از این همه شواهد و انکار خسته ام


قصد اقامتی ابدی دارد این غروب

از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام


من در رکاب مرگ به آغاز می روم

از این چرندیات پرآزار خسته ام


من بی رمق ترین نفس این حوالی ام

از بودن مکرر بر دار خسته ام


من با عبور ثانیه ها خرد می شوم

از حمل این جنازه هوشیار خسته ام 

 

اندیشه فولادوند

         


 
آدمی که دوستت دارد...
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٤   کلمات کلیدی: عشق ،زندگی ،اسفند

ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﺩ
ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩﺑﺮﺍﯾﺖ ﻋﺎﺩﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ،
ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ، ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯾﺶ...
ﻭ ﺗﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﮐﻼﻓﻪ ﻣﯿﺸﻮﯼ
ﺍﺯﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ، ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﺶ، ﺗﻮﻗﻊ ﻫﺎﯾﺶ.
ﻭ ﭼﻮﻥ ﺗﺼﻮﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺴﺖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﺩ؛
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ
ﻧﮕﺮﺍﻧﺶ ﻧﻤﯿﺸﻮﯼ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﯽ
ﺍﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺴﺖ
ﺍﻣﺎ
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ...
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﺶ ﺑﺮﺳﺪ
ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻧﺪﻭﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﻭ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ...
ﺣﺴﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ
ﺁﻥ ﺭﻭﺯ، ﺑﯽ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ
ﺍﻣﺎ
ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ...
ﻓﻘﻂ
ﺑﺮﺍﯾﺖ
 ﺟﺎﯼ ﭘﺎﯾﺶ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ !


 
هر سال 365 روز دارد...
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٧   کلمات کلیدی: عشق ،زندگی

هر سال 365 روز دارد...
در لابلای این 365 روز، روزهایی هستند که از یادم نمیرود...
*مثل روز تولدت*
*اولین باری که چشمهایم به چشمانت خیره شد*
*مثل اولین روزی که دستانم به دستانت گره خورد*
و چند روز دیگر...
من به عشق همین چند روز کوچک سالهایم را میگذرانم...
باور میکنی؟!
لابلای یک سر رسید قدیمی،
دور روزهایی که در کنارت بوده ام را خط کشیده ام ...
با تو بودن را در تقویمم جشن میگیرم...
شاید روزی بیایی تا مرا از این جشن تنهایی راحت کنی ...
شاید یک روز بتوانم تقویمم را کنار بگذارم و با تو بودن را برای همیشه جشن بگیرم...
شاید،
 شاید...

وآمدی و همه چیزم شدی قلب


 
برای پسرم امیرعلی...
ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٦   کلمات کلیدی: شعر ،عشق ،ادبیات ،زندگی

به پسرم "امیرعلی" :

امیرعلی پسرم، درد مادرت کم نیست
 هزار دغدغه دارد، فقط که یک غم نیست

امیرعلی، پدرت هم کمی مقصر بود
 اگرچه حقّه ی شیطان، گناه آدم نیست

برای ما که به دنیای سبز معتقدیم
 بدان که برزخ دنیا کم از جهنّم نیست

امیر علی پسرم، مادرت نمیدانست
 کسی به جز تو برایش شبیه مرهم نیست

و ناگهان به خودش گفت "دوستت دارم!!!"
 و ناگهان همه چی هم که "دوست دارم" نیست!

نپرس "مادر من کو؟"، چقدر میپرسی!
 قبول کن پسرم، درد مادرت کم نیست

تمام زندگیش در میان "یا" ها مرد
 بله... همیشه که آدم دلش مصمّم نیست

امیرعلی پسرم، مادرت کمی شک داشت
میان گریه ی من یا ...
.
 درست یادم نیست!

نه، صبر کن! بله! یک سمت قصه من بودم
و در مقابل من
.
 البته مهم هم نیست

همیشه آخر قصه نباید از غم گفت
 که این ... سه نقطه ی دنیا، تمام عالم نیست

چرا امید تو را نا امید تر بکنم
 مگر دلیل تنفس، امید آدم نیست؟

کجاامیرعلیــم؟؟؟ نه! تو تازه آمده ای
 هنوز خانه غریبست و چایمان دم نیست

بیا بشین و رها کن گذشته ی من را
 بغل بکن پدرت را اگر چه محکم نیست

امیرعلی، پدر جفتمان درآمده است
 اگرچه پشت تو انگار مثل من خم نیست

شبیه مادر خود باش و گریه را بس کن
 که این درست و غلط آنقَدَر مهم هم نیست

که مادرت به همین سادگی مرا ول کرد
 قبول کن پسرم، هیچ چیز مبهم نیست

بدون تجربه بودیم و دیر فهمیدیم
 بهشت خانه ی امنی در اوج نا امنیست!

امیرعلی، پدرت را ببخش، بد بودم
 امیرعلی، به خدا درد مادرت کم نیست!

 

حامدزنگنه


 
ناراحتم...
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٩   کلمات کلیدی: عشق ،ادبیات ،شعر ،یاسرقنبرلو

ناراحتم...از چشم و ابرویت
از ارتباط باد با مویت
از سینه ریزت از النگویت
ناراحتم! از من چه می خواهند!؟

نارحتم... یاران،سَران بودند
امّیدِ ما ناباوران بودند
این دوستان، سر لشگران بودند!!
در چادر دشمن چه می خواهند!؟

ناراحتم از خوب های بد
از تو، از این یارانِ یک در صد
بی آنکه ربطی بینتان باشد!
ناراحتم از این همه بی ربط

من در خیابانی پر از خنده
هی اشک میریزم به آینده
ناراحتم آقای راننده
ناراحتم...لطفاٌ صدای ضبط...

پروانه بودم شمع را دیدم
در شعله، قلع و قمع را دیدم
تنهاییِ در جمع را دیدم
دیگر بس است این عشق آزاری

در خاکِ مطلوبت چه چیزی کاشت؟
این عشق! جز حسرت به دل نگذاشت
تو دوستش داری و خواهی داشت
اما خودت را دوست تر داری!

ناراحتم از ناتوان بودن
سخت است مالِ دیگران بودن
دنبال چیزی لای نان بودن
اینگونه من شاعر نخواهم شد...

ناراحت از محدوده ی قرمز
می گریم از رود ارس تا دز 
این اشک ها این اشک ها هرگز
از مردی ما کم نخواهد کرد

من در خیابانی پر از خنده 
هی اشک میریزم به آینده
ناراحتم آقای راننده
اما صدا را کم نخواهد کرد!

یاسر قنبرلو


 
نکند...
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۱   کلمات کلیدی: ادبیات ،شعر ،سید مهدی موسوی ،عشق

ﻧﮑﻨﺪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﻱ ﭘﺸﺖ ﺻﻠﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺟﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻦ « ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ» ﺩﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﺛﺒﺖ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﻱ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﺿﺒﻂ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﻋﻮﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻤّﺎﻡ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻫﻨﺶ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺍﺯ ﻣﺮﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻢ!
ﻧﮑﻨﺪ ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ، ﺗﻴﺘﺮِ ﻳﮏِ «ﮐﻴﻬﺎﻧﻢ»
ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺷﮏ
ﻧﮑﻨﺪ ﻟﻮ ﺑﺪﻫﻢ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﮐﺘﮏ
ﻧﮑﻨﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﻱ ﺟﻌﻠﻲ ﻣﺮﺍ ﭘُﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﺑﺪ، ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ
ﺗﻠﺨﻢ ﻭ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﻢ
ﻏﻴﺮ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ
ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺟﺎﺳﻮﺳﻨﺪ!
ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪ ﻱ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻮﺳﻨﺪ
ﻟﺨﺖ ﺩﺭ ﺟﻴﻎ ﺗﺮﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻱ ﺗﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻓﮑﺮِ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻦِ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺷﺐِ ﺳﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺑﻲ ﺭﺣﻤﻲ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ … ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ … ﻭ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﻣﻲ ﻓﻬﻤﻲ…!
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، ﺑﻬﺎﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﺨﻔﻲ ﺑﺸﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺎﺩﻱ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﻭﺻﻞ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩﻱ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺪ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺧﺮِ ﺍﻳﻦ ﻗﺼّﻪ ﻱ ﺑﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ … ﻭﻟﻲ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ…
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺭ، ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺭﺧﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺗﺨﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ…

.

.

سید مهدی موسوی


 
یه زن...
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۳   کلمات کلیدی: عشق ،زن ،خوشبختی ،زندگی


یه زن


نمیتونه دوستت داشته باشه ؛


بعد دوستت نداشته باشه ؛ 


بعد دوباره دوستت داشته باشه!
.


یه زن فقط میتونه 


دوستت داشته باشه ؛


دوستت داشته باشه ؛


دوستت داشته باشه...


و بعد 


دیگه هیچ وقت "دوستت" نداشته باشه.


 
هیچ کس نیست...
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳٠   کلمات کلیدی: عشق ،ادبیات ،شعر ،غزل


این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست
.
آن قدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست
.
حتی نفس های مرا از من گرفتند
من مُرده‌ام، در من هوای هیچ کس نیست
.
دنیای مرموزی ست، ما باید بدانیم
که هیچ کس این جا برای هیچ کس نیست!
.
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که می داند خدای هیچ کس نیست!
.
من می روم، هرچند می دانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچ کس نیست…
.


#نجمه_زارع


 
همسفر من
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٦   کلمات کلیدی: ادبیات ،عشق ،شعر ،زندگی

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
 که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی‌کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
 و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی

در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی

از پشت انگشت‌های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید.

 


سهراب سپهری


 
نشد...
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٩   کلمات کلیدی: شعر ،عشق ،ادبیات ،غزل


به خداحافظی تلخِ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد …
.
لب تو میوه ی ممنوع، ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد !
.
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
.
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد …
.
خاطرات تو و دنیاى مرا سوزاندند
تا فراموش شود یاد تو، هر چند نشد
.
من دهان باز نکردم که نرنجى از من
مثل زخمى که لبش باز به لبخند نشد
.
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
.

 

فاضل نظری

 

 


 
برای تو که بهترینی...
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱۸   کلمات کلیدی: نامه ،عشق ،زندگی
نمیدونم نامه رو چجوری باید شروع کنم...
از چی یا از کجا باید بگم
از اینکه کم کم توی دلم جا باز کردی و حسم بهت بی نهایت شده؟
یا اینکه انقد مهربونی که بعضی وقتا به شک می افتم که مگه میشه انقد مهربون؟
یا از محبت های بی دریغ و همیشگیت...
راستش روز اول اصلا فکرشم نمیکردم که بیای و بمونی و موندگار شی...
دروغ چرا، تا همین چند ماه پیش هم فکرشو نمیکردم... میدونی؟ گاهی وقتا از یه چیزی فرار میکنی و دقیقا همون میاد سراغت، من هیچ وقت از عشق فرار نکردم و نمیکنم، ولی سراغشم نرفتم، درستشم همینه، خودش باید بیاد، ولی اون موقع که تو اومدی حتی انتظارشم نداشتم!
ینی منتظر همه چی بودم جز اومدنت...
گاهی که بهت فکر میکنم، به همه ی سختیایی که کشیدی و میکشی هنوزم، به خاطر خوب بودنات و مشکلاتت، به خاطر محبت همیشگیت، به خاطر تن ندادنت به خیلی چیزا که دور وبری هات تن دادن، به خاطر تحمل کردنت، به خاطر همه اینا بهت حسودیم میشه!
خنده داره نه؟؟
به چیزایی که تو داری ازشون اذیت میشی و فرار میکنی حسودیم میشه، به خاطر اینکه اونا همچین آدم بی نظیری ازت ساختن...
به خودتم حسودیم میشه :))
نه به خاطر اینکه منو داری ;) به خاطر اینکه هیچ کدوم از این سختی هایی که خودم و خودت میدونیم نتونست تغییرت بده، نتونست تورو بد کنه، نتونست مثه خیلیا عوضت کنه!
گاهی که بهت فکر میکنم شرمنده میشم، شرمنده میشم چون با همه این چیزایی که از زندگیت میدونم بازم درکت نمیکنم، به اندازه تو مهربون نیستم، به اندازه تو خوب نیستم، به اندازه نصف تو لبریز از محبت نیستم!
دلم میخواد ببخشی منو... ببخشی که همیشه با همه ناراحتیات منو خندوندی ولی من نتونستم با همه حال خوبم حال تورو عوض کنم... نتونستم غصه ی تورو بخورم به اندازه ای که تو غصه منو میخوری...
نمیدونم. شاید فرقمون توی همین چیزا باشه، شاید همین بی نظیر بودنته که باعث میشه الان این نامه رو بنویسم!
دیر یا زود اینو میبینی و متوجه میشی که چقدر دوستت دارم....
شاید بلد نباشم اندازه تو غمخوار و مهربون باشم برات، ولی همیشه ته ته افکارم تو بودی ، ته ته همه شادیام و غصه هام به تو فکر کردم، به بودن با تو، همیشه تو بودی که ارومم کردی...
راستش، من شاید بلد نیستم بهتر از این باشم، شاید ازم برنیاد، امیدوارم برای همین مدل استاتیکم منو ببخشی، ولی تو همیشه یه چیزی واسه سورپرایز کردنم داری...!
همین چیزا بیشتر از همیشه جذابت کرده واسم، جذاب به تمام معنا!
ارزو دارم جفتمون به ارامش برسیم، ارامشی که همیشگی باشه، به چیز مشترکی که دنبالشیم برسیم و تا تهش....
ارزو دارم ببخشی منو به خاطر همه بدی هام، به خاطر خوب نبودنام، به خاطر بداخلاقیام، به خاطر نا ارومیام، به خاطر درک نکردنام و همه ی همه ی اخلاقای بدم....
طولانی شد!
اخرش فقط میخوام بدونی چقد واسم عزیز و ارامش بخش و عشق و دوست داشتنی هستی...
  • دوستت دارم

 
قسم...
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱۱   کلمات کلیدی: ادبیات ،شعر ،عشق ،سجاد سامانی
دلم گرفته، به دلتنگیِ شبانه قسم
به گیسوان سیاه تو روی شانه قسم …
.
تو بهترین غزل عاشقانه را با چشم،
سروده ای، به غزل های عاشقانه قسم
.
درخت های کهنسال با رسیدن تو
جوان شدند، به شادابی جوانه قسم
.
خلاف عامه ى مردم به عشق پابندم
به سنگ های شکیبای رودخانه قسم …
.
فدائیان غم عشق و کشتگان فراق
نمرده اند! به غم های جاودانه قسم …
.
سجاد سامانی

 
قهوه سرد
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱۱   کلمات کلیدی: زندگی ،عشق ،مونولوگ
جوان تر که بودم،واسه خرج و مخارج تحصیلم مجبور شدم توی یه رستوران کار کنم،من اون جا گارسون بودم،رستوران ما به مرغ سوخاری هاش معروف بود،البته نمی شد از سیب زمینی سرخ کرده هاش هم گذشت،خلاصه اینکه پاتوق دختر پسرهای جوان بود.صاحب رستوران مرد با انصافی بود،از اون سبیلوهای باحال،خیلی هوای زیردست هاش رو داشت،ما بهش می گفتیم رئیس.
یه روز که می خواستم غذای مشتری ها رو ببرم،رئیس من رو کشید کنار و گفت:میز شماره دو،اون دختر مو بورِ،بدجور دیوونش شدم،هرکاری بخواد واسش می کنم.
گفتم:ببین رئیس،خیلی خوبه ها،ولی فکر نکنم پا بده!
رئیس گفت:اون هر روز با دوست هاش می آد اینجا،می دونی که من خجالتیم،آمارش رو بگیر،جبران می کنم.
چند دقیقه بعد وقتی که غذای اون دخترها رو روی میزشون میذاشتم،شنیدم که داشتن در مورد این حرف میزدن که سبیل چه چیز مزخرفیه،بعد من رو کردم به دختر مو بورِ و گفتم:غذای شما با طراحی مخصوص آقای رئیس سرو شده.
دخترِ هم یه نگاه به رئیس انداخت که دست هاش رو زیر چونه اش زده بود و اون رو دید میزد.
به رئیس گفتم که طرف انگار با سبیل حال نمی کنه،رئیس رو میگی،رفت تو دستشویی و بدون اون سبیل های فابریکش برگشت.
فردای اون روز وقتی باز داشتم غذای دخترها رو روی میز میذاشتم بو بردم که اون ها دانشجوی زبان فرانسه هستن.
رئیس هم بلافاصله دوره فشرده زبان فرانسه ثبت نام کرد و بعدش هم ما منوی رستوران رو فرانسوی کردیم!
اما داستان به همین جا ختم نشد،چون وقتی یه روز رئیس نقاشی 'جیغ' اثر معروف 'ادوارد مونچ' رو تو دست دختر مو بورِ دید،به سرش زد که دیوارهای رستوران رو پر از نقاشی های 'ادوارد مونچ' کنه،رئیس ما از یه سبیلو که فقط بلد بود مرغ سرخ کنه،تبدیل شد به یه دلباخته نقاشی که یه سیگار برگ همیشه گوشه لبش بود.
تا اینکه یه روز من پا پیش گذاشتم و به دخترِ گفتم که مادمازل،رئیس ما بدجور خاطر شما رو می خواد!
دخترِ فقط نگاه کرد و هیچ جوابی نداد.
از اون روز دیگه دختر مو بورِ با دوست هاش به رستوران نیومد و وقتی قضیه رو از دوست هاش جویا شدم،گفتن که اون رژیم گرفته،من هم که فهمیدم جریان از چه قراره،واسه اینکه حال رئیس گرفته نشه،بهش گفتم طرف رژیم گرفته.
رئیس هم منوی رستوران رو عوض کرد و از اون به بعد فقط غذای رژیمی سرو میشد.اوضاع همینطوری ادامه داشت،اما من دیگه درسم تموم شد و از اون شهر رفتم.
وقتی بعد از چند سال به اونجا برگشتم دیدم که جای اون رستوران یه گالری نقاشی دایر کردن و بالاش به فرانسوی نوشتن:
êtes-vous toujours sur l'alimentation?
یعنی، هنوزم رژیم داری؟
.
       قهوه سرد آقای نویسنده

 
دم ها...
ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱۳   کلمات کلیدی: هرتامولر ،زندگی ،ادبیات ،عشق
آدم‌ها
وقتی می آیند
موسیقی شان را هم با خودشان می آورند ...
ولی وقتی می روند
با خود نمی برند‌‌ !
آدم‌ها
می آیند
و می روند
ولی در دلتنگی هایمان‌‌
شعرهایمان‌‌
رویاهای خیس شبانه‌‌مان... می مانند‌‌‌ !
جا نگذارید !
هر چه را که روزی می آورید را
با خودتان ببرید‌ !
وقتی که می روید
دیگر
به خواب و خاطره‌‌‌ی آدم برنگردید.
.
#هرتا_مولر

 
هرگز رهایم مکن
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٦   کلمات کلیدی: زندگی ،ادبیات ،عشق ،کتاب

هرگز رهایم مکن اثری از کازوئو ایشی گورو نویسنده ژاپنی‌الاصل است که با ترجمه سهیل سمی انتشار یافته. کتاب هرگز رهایم مکن آن طور که از عنوانش برمی آید جزو قصه های عاشقانه آبکی نیست. اصلا عاشقانه نیست گرچه از عشق حرف می زند اما عاشقانه حرف نمی زند. نویسنده؛ فضای داستان را به گونه‌ای طراحی کرده که مخاطب ابتدا شک می‌کند به این که قهرمانان داستان آوای عشق را می‌شنوند یا آوای هنر را و یا هر دو را؟ از این رو «ایشی گورو» مخاطب را در یک بحران قرار می‌دهد که حل آن نیازمند داشتن دید و نگاهی فلسفی به مقوله زندگی است. لازم به ذکر است کتاب مذکور یکی از 1001 کتابی است که به گفته سایت آمازون قبل از مرگ باید خواند.

 

برای دانلود این کتاب اینجا را کلیک کنید


 
تنها آغوش تو مونده
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢۱   کلمات کلیدی: عشق

 

من غلام بغلم غیر بغل هیچ مگو

پیش من جز سخن بوس و بغل هیچ مگو !


 
باور نکن...
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٥   کلمات کلیدی: شعر ،عشق ،غزل ،ادبیات
گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن
گاه می لغزد زبانم، بشنو و باور مکن
.
گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟ 
گفتم آری می توانم ... بشنو و باور مکن !
.
عشق اگر افسانه  می سازد که در زندان دل 
چند روزی میهمانم، بشنو و باور مکن
.
در جواب نامه فرهاد اگر شیرین نوشت:
«با همه نامهربانم» ، بشنو و باور مکن !
.
گاه اگر در پاسخ احوال پرسی های تو 
گفته بودم شادمانم، بشنو و باور مکن ! 
.
#سجاد_سامانی 

 
برسد...
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٢   کلمات کلیدی: عشق ،ادبیات ،شعر ،غزل

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به منِ خسته ـ بی‌گمان ـ برسد


شکنجه بیشتر از این‌ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد؟


چه می‌کنی‌؟ اگر او را که خواستی یک‌ عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد …


رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌ ترش داشته‌، به آن برسد …


رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد …


گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری

که هق‌هقِ تو مبادا به گوششان برسد …


خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد !


خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد 


 

 

نجمه زارع


 
تو چشم می بندی...
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱۱   کلمات کلیدی: ادبیات ،عشق ،شعر
چونان به من نزدیکی
که اگر جایی نباشم،
تو نیز نیستی
چونان نزدیکی
که دست های تو 
بر سینه ام
گویی دست های من اند 
و هنگامی که 
تو چشم می بندی
منم که به خواب می روم.
.
پابلو نرودا

 
نترس ! بخند ! به عشق اعتراف کن !
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٠   کلمات کلیدی: زندگی ،عشق ،شعر ،خوشبختی

از خودت خبر بیار
آفتاب داره غروب میکنه
از خودت خبر بیار
عطر تو هوارو خوب میکنه

از خودت خبر بیار
درارو باز کن
عشق من نترس بخند
به گریه اعتراض کن

از خودت خبر بیار
درارو باز کن
عشق من نترس بخند
به گریه اعتراض کن

رقص خوشه های سرخ بغض من تمام موی تو
خیس میشه صورتم
میرسم به آرزوی تو
از خودت خبر بیار
هوارو صاف صاف صاف کن

عشق من نترس بخند
به عشق اعتراف کن
از خودت خبر بیار
هوارو صاف کن
عشق من نترس بخند
به عشق اعتراف کن

آسمون که ابری دلش گرفته روبروی تو
درارو باز کن
تا غرق شم تو موج موی تو
پرده رو بزن کنار حال آسمون که خب شه
خود تو خورشیدی
غیر ممکنه غروب شه


 
ماهی ها پرواز نمی کنند
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٠   کلمات کلیدی: زندگی ،ادبیات ،عشق

دیوانه ای امروز از ماهی ها انتظار پرواز داشت !

شگفت!

مثل این است که از من بخواهند تو را فراموش کنم .


 
مخترعین پرواز
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۸   کلمات کلیدی: ادبیات ،شعر ،عشق ،سجادافشارین
گفتم تو آغاز انهدام بودى 
چشمانت نم نشست 
گفتم همین این شکلى که مى شوى 
به طرحِ زیبایى ِ مُدام 
انگار علیزاده وُ کلهر وُ لطفى 
در جانِ من زخمه مى زنند 
باران آمد 
گفتم کاش که اى کاش معادل دوستت دارم 
هزاران کلام دیگر بود 
تا با هر هزار بخوانمت 
آغوش عاشقانه ترینِ کلمات شد 
آهسته بر لاله ىِ گوشت اجازه خواستم 
گفتم مى دانم 
تکرارى شده اما یک بار فقط یک بار دیگر بگویمت 
شب شیهه کشید وُ اسبى سیاه شد 
گفتم دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم 
باد یال هایش را روىِ صورتم پخش مى کرد 
و پر کشیدیم 
بر ابر هاىِ آسمانى 
که ما عاشقانه اش ساخته بودیم 
دوست داشتن و دوستت داشتن 
اولین مخترعان پرواز بودند 
اصلا همین دوست داشتن تو 
ویزاىِ اقامتِ تمام کشورهاىِ جهان است 
کافیست بر اقامه تو نیت کنیم 
دوستت دارم 
و مقیم حرم یار شویم ...
| سجاد افشاریان | | روزهاىِ پایانى ماه مهرِ نود وُ چهار |

 
زندان
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٧   کلمات کلیدی: عشق ،شعر ،رسول یونان ،ادبیات
در گوشه ی زندان
فقط به تو فکر می‌کنم
می‌دانی؟
می‌توانی این را درک کنی؟ 
باورت می‌شود
چقدر دوستت دارم؟ 
هیچ می‌دانی؟
-غیر از من-
هیچ‌کس در گوشه ی زندان
پشت میله‌ها
نمی‌تواند کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد...
رسول یونان

 
سبحانک یا لا الله الا چشم هات...
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٦   کلمات کلیدی: عشق ،شعر ،ادبیات ،سجادافشارین
سبحانکـــَ یا لا الله اِلا چشم هاتــ جانانِ عزیز 
بر حاشیه یِ شرجی ِ لبـــ هام 
دستــ هام به ربنایِ قنوتــِ موهاتــ پناه آورده
 و فی الآخرتِ پیچ آپیچِ باله یِ تنت 
تا روی ِ پاهاتــ و قنا عذاب النار 
و انارِ راه افتاده یِ خون بر کبودی هایِ نبودنتــ
 سبحان ربی العظیــمِ و حیران ام 
سمع الله و نمی شنوی 
و صبح می شود 
و فردا با السلام وُ علیک خدا می فهمد 
که بسیار دوستش داشت ام 
و رحمتــ الله 
و خلاص ..
.| سجــاد افشاریان | | بامدادی هایِ ماهِ مهرِ هزاروُ سیصد وُ نود وُ دو 

 
قهوه قجری
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٥   کلمات کلیدی: ادبیات ،عشق ،شعر ،غزل


قهوه را بردار و یک قاشق شکر... سم بیشتر !
پیش رویم هم بزن آن را دمادم بیشتر


قهوه ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست
مــی شوم هر آن به نوشیدن مصمم، بیشتر


صندلی بگذار و بنشین روبرویم، وقت نیست
حرف ها داریم، صدها راز مبهم، بیشتر…


راستش من مرد رویایت نبودم هیچ وقت
هرچه شادی دیدی از این زندگی، غم بیشتر


ما دو مرغ عشق، اما تا همیشه در قفس
ما جدا از هم غم انگیزیم، با هم بیشتر !


عمق فنجان هرچه کمتر می شود حس می کنم
عرض میز بینمان انگار کم کم بیشتر …


خاطرت باشد کسی را خواستی مجنون کنی
زخم قدری بر دلش بگذار، مرهم بیشتر


حیف، باید شاعری خوشنام بودم در بهشت
مادرم حوا مقصر بود، آدم بیشتر …


سوخت نصف حرفهایم در گلو …
اما تو را …
هرچه …
می سوزد …
گلویم …
دوست دارم …
بیشتر …


 

محمد حسین ملکیان


 
آرزوی تو
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳   کلمات کلیدی: ادبیات ،عشق ،شعر

باری امید خویش به دلداری ام فرست

دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم


 
آرزو
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۳٠   کلمات کلیدی: زندگی ،عشق ،خوشبختی

 

به رویدادی بزرگ محتاجم ، اتفاقی که بی خبر باشد
کاش وقتی به خانه برگشتم ،
کفشهای تو پشت در باشد.

#خوشبختی


 
خب حق داری
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۳٠   کلمات کلیدی: زندگی ،عشق ،خوشبختی ،قدر لحظاتتونو بدونید

گفت : " دوستت دارم"

گفتم : " خب حق داری ! "


 
Deutsch Deutsch ^______^
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٩   کلمات کلیدی: عشق ،زندگی


 
سه نقطه
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢۸   کلمات کلیدی: ادبیات ،عشق ،شب ،شعر

ای کاش که رخسار تو را ماه نمی دید

ای بر پدر هرچه حسود است سه نقطه :D


 
هر هزار تویی ...
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٦   کلمات کلیدی: ادبیات ،عشق ،شعر ،آرزو

مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی


بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت
چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی


دلم ز هرچه به غیر از تو  بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی


شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است
ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی


جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند
چه باک زان‌همه دشمن چو دوست‌دار تویی


دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ست
مرا هزار امید است و هر هزار تویی

 

( سیمین بهبهانی )


 
به خاطر خودت میگویم...
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٥   کلمات کلیدی: زندگی ،عشق ،ادبیات

به خاطر خودت می‌گویم
که سردت نشود
که دلت نلرزد
که ترس برت ندارد
که دستت خالی نماند
به خاطر خودت می‌گویم دوستم داشته باش
که در سالن انتظار، بلیط سینما را صدبار نخوانی که سرت را گرم کرده باشی
که در اتوبوس راحت بخوابی و نترسی ایستگاه را جا بمانی
که اس ام اسِ ساده ی "رسیدم، بخواب" ، دلت را خوش کند
که در مهمانی کسی ناگهان پشت گردنت را ببوسد
که بتوانی راحت شعر سیدعلی صالحی را کنار دفترت بنویسی
که ترست بریزد و تو هم شعر بنویسی
که ترست بریزد و در کوچه برقصی
که عصر جمعه دستت برود به من زنگ بزنی
به خاطر خودت می‌گویم
دوستم داشته باش
که ادبیات بی استفاده نماند
و شعرهای عاشقانه به کاری بیاید
به خاطر خودت می‌گویم
دوستم داشته باش
بی دوست داشتن تو که نمی‌شود
دوستم داشته باش لطفا
دوستم داشته باش تا از این سطور سطحی گذر کنیم
و به ادبیات برسیم
وگرنه من که سرم شلوغ است و
کاری به این کارها ندارم...

(( پوریا عالمی ))



 
یلدا
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱   کلمات کلیدی: یلدا ،پاییز ،قدر لحظاتتونو بدونید ،عشق

 

هر فتنه ای به قامت یارم نمی رسد

یلدا به پای زلف نگارم نمی رسد

تا ذره ای ز نور وجود تو در من است

خورشید هم به گرد غبارم نمی رسد

 


 
رفتم ..
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢٥   کلمات کلیدی: ادبیات ،عشق ،شعر

دیشب  گره از  زلف تو   وا   کردم و  رفتم

 دیوانه ای  از بند رها  کردم و رفتم

 

دل حلقه ی گیسوی تو بر گردن خودداشت

از گردنش این سلسله وا کردم و رفتم

 

تا  موی  تو   را  باز  پریشان  نکند  باد

 بسیار سفارش به صبا کردم و رفتم

 

صد جور به من کردی و من هیچ نگفتم

 جز آن که به جان تو دعا کردم و رفتم

 

میسوزم ازین شعلهء جان سوزکه خودرا

 از عشق تو انگشت نما کردم و رفتم


 
خداحافظ دلبر
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢٤   کلمات کلیدی: زندگی ،عشق ،رادیو چهرازی ،شعر

 

دلم درد نگرفته جمشید . نگران شدم چرا درد نگرفته ,
بت قول داده بودم درست
اما نمیتونم ازش جدا شم ! یا هی از دور نگا کنم مِی با دیگران خورده استُ با ما سر گران دارد ...

خوردمش ، امروز .
گفتم بیام بهداری نشون بدم ,

تو دلم باشه خیالم راحته .. دلبروُ میگم ..
خیالت جم درد نمیکنه , فقط دیگه نمیشه دیدش !
آخه دانی که چیست دولت ؟ دیدار یار دیدن !
ولی ندیدنش بهتر از نبودنشه ..
سیگار داری ؟

رادیو چهرازی


 
تو رو نداشتم چیکار میکردم ؟
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٥   کلمات کلیدی: ادبیات ،عشق ،تنهایی ،درد
درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ، آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی
کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی
کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت
من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد ، اما قضیه برای او کمی متفاوت بود و بیشتر کلاس هایش آنجا تشکیل میشد ، اصلا شاید برای همین بود که آن کلاس برایم اینقدر خواستنی جلوه میداد
آنروز یادم است که امتحان داشتند ، از آن سخت هایش !
غُرغُر درس نخواندن و سخت بودن امتحان را از روزها قبل برایم شروع کرده بود !
وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود ، رفتم پشت در و درون کلاس را نگاه کردم ، استایل خراب کردن امتحانش مثل خودم بود ، خودکار را میگذاشت روی میز ، دو دستش را میزد روی پیشانی و فقط زمین را نگاه میکرد ،
نمیدانم چرا اما دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم و بگویم ، ببین ، این امتحان که هیچ ، تو اگر از دنیا هم بیوفتی من با توام ، سرت را بالا بگیر بلامیسر جان ، دلم میخواستم تا جایی که حراست ما را از هم جدا میکرد بغلش میکردم
دلم میخواست یقه ی استادش را بگیرم و بگویم آخر مرتیکه یلاقبا تو دلت میاید که اینقدر فلانی جانم را ناراحت کنی ؟
دلم میخواست ساعت برنارد را داشتم و زمان را نگه میداشتم و تمام برگه اش را از روی دست این و آن برایش پُر میکردم ..
رفتم به سمت بوفه ، از اکبر آقایمان دو عدد چایی ، دو عدد هوبی و یک کاغذ آچهار گرفتم ، روی کاغذ با ماژیک نوشتم :
" ولش کن امتحان رو ، بیا چایی با هوبی "
رفتم پشت در ، به بغل دستی اش گفتم صدایش کند
کاغذ را نگه داشتم لبه شیشه برای چند ثانیه و بعد نگاهش کردم ،
همه ی آن عصبانیت در یک لحظه رفته بود و داشت میخندید
از آن خنده هایی که فقط خودم میدانم چقدر معرکه بود
رفتم روی پله ها نشستم ، چند لحظه بعد آمد بیرون و بغل دستم نشست
چایی و هوبی اش را گرفت و بعد بدون آنکه به من نگاه کند
گفت : من تورو نداشتم چی میکردم ؟
...
میدانی تصدقت روم ، خیلی دلم میخواهد بدانم همه ی این سالهایی که مرا نداری چه میکنی ..
همین
.
(( پویان اوحدی ))

 
راز این خونه
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۳   کلمات کلیدی: شعر ،تنهایی ،عشق ،رویا

بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد .. بی هیچ ردّ آشنا رو خاک
من سال‌ها عاشق شدم بی تو .. یک حسِ بی تفسیر وحشتناک

من عاشق رفتارهای تو .. این ترس بی‌اندازه شیرینم
تو عاشق چیزی که پنهونه .. من عاشق چیزی که می‌بینم

بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد .. جادوی این دلدادگی کم نیست
با عشق و بی‌تابی مدارا کن .. حوّای من! تقصیر آدم نیست

حس دلتنگیمو بشناس .. حس عاشقانه‌ی من
راز این خونه سکوته .. حرمت سکوتو نشکن

اگه این ترانه هر شب .. سرشو به در نکوبه
کی می‌دونه بی تو بودن .. واسه من بده یا خوبه؟

دور از تو افتادم ولی هر شب .. حس می‌کنم بسیار نزدیکی
خاموش شد فانوس من ای کاش .. عادت نمی‌کردم به تاریکی

بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد .. بی هیچ نامی از تو یا از من
بیدار کن این ترس پنهونُ .. این عادت هر روزه رو بشکن

بی هیچ اسمی می شه عاشق شد .. جادوی این دلدادگی کم نیست
با عشق و بی‌تابی مدارا کن .. حوّای من! تقصیر آدم نیست

حس دلتنگیمو بشناس .. حس عاشقانه‌ی من
راز این خونه سکوته .. حرمت سکوتو نشکن

اگه این ترانه هر شب .. سرشو به در نکوبه
کی می‌دونه بی تو بودن .. واسه من بده یا خوبه؟

 

 

 

(( عبدالجبار کاکایی - رضا یزدانی ))

برای دانلود آهنگ اینجا رو کلیک کنید


 
یه حسِ بی تفسیرِ وحشتناک ..
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۳   کلمات کلیدی: پاییز ،عشق ،خوشبختی ،تنهایی

بهش گفتم فردا میای ؟ خندید !

گفت خوب نیست انقد وابستگی... ! اذیت میشی !

خندیدم ، گفتم نه ! وابسته نیستم ! فقط حوصلشو ندارم ، زود بیا ..

خندید ! منم خندیدم !

ما کلا میخندیدم ، اما تو دلمون غوغاست ..

مثل یه روز پاییزی که یهو طوفان میگیره و هرچی برگه از درختا میکَنه و میریزه پایین ،

بعد همه میدوئن خودشونو به یجایی برسونن اما تو وایمیسی و به تزریق عمیق فکرا تو مغزت دل میسپری .

ما میخندیم اما توی چشمامون همیشه میسوزه ، همیشه انگار گرد و خاک رفته باشه تو چشمامون ؛ اذیتیم ..

هرچی پلک میزنیم درست نمیشه .

درست مثل وقتی که تنگ ماهی از دستت میفته میشکنه و تو هیچ کاری از دستت برنمیاد ..

آره !

ما همیشه میخندیم ، چون باید بخندیم ، چون دیگران نفهمن ، چون خودمون نفهمیم.

مث قرص مسکن ، که دردو خوب نمیکنه فقط ماستمالیش میکنه ...

بهش گفتم فردا میای ؟ خندید !

باد اومد بارون شد

برگا ریختن ، همه رفتن ..

گفت میام ، زود میام ، نگران نباش ...

آفتاب زد

بهار شد


 
به جرم روزنامه نگاری
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱   کلمات کلیدی: زندگی ،عشق ،چرت و پرت ،خط مشی
ازدواج من برای مادرم حکم مذاکرات هسته‌ای را دارد برای دولت. احساس می‌کند اگر من ازدواج کنم، تمام مشکلات دنیا و آخرتمان اتوماتیک حل می‌شود. به خصوص این اواخر که نمی‌دانم کدام شیر پاک بدون پالم و وایتکس خورده‌ای عکس‌های مراسم ازدواج جرج کلونی را به مادرم نشان داده و مادرم هم کلید کرده که «آخه مگه تو چیت از این –این یعنی همان آقای کلونی- کمتره؟» خب مادر من! عمر من! جان من! من همه چیزم از او کمتر است! می‌گوید: «هنوز نه کچل شدی نه دکترا از درمان سیاتیکت عاجزن. رفلاکس معده و آستیگمات رو هم که همه دارن. کم خونی و شب ادراریت هم که معلوم نیست. حقوقت هم کمه که اونم درست میشه فقط می‌مونه نداشتن شعورت که به خانواده پدریت رفته». و... خلاصه؛ گفت و گفت و گفت تا اینکه عکس را رو کرد. دختر جدید و خواستگاری جدید. شال و کلاه کردیم و رفتیم خواستگاری. دیگر وقتی می‌رفتم گل فروشی محل، می‌گفتم «همون همیشگی!»
وارد منزل دختر شدیم و روی مبل‌های استیل طلایی رنگ متعلق به دوران نوروزوئیک جلوس نمودیم. پدر دختر، یک مرد قطور تنومند بود و با سبیلی که او داشت دیگر جا برای هیچ تردیدی درباره هیچ موضوعی باقی نمی‌ماند. تقریبا دستگیرم شد که او سبیلش را به من نخواهد داد چه رسد به دخترش. یعنی قبلی‌ها که پیزوری و ناتوان بودند، ندادند چه رسد به این. 
بعد از تعارفات و تشریفات، پدر دختر هی سعی می‌کرد برود سر اصل مطلب و من هی سعی می‌کردم با پیش کشیدن بحث مگس‌های سفید تهران، بحث را منحرف کنم تا اینکه روی صندلی‌اش به جلو خم شد و چشم در چشمم دوخت و گفت: «می‌تونم یه سوال ازتون بپرسم؟» جوری در چشمانم خیره شده بود که مگس سفید که سهل است، اگر کرکس‌ها هم به تهران حمله می‌کردند، راهی برای فرار نبود. پدر ماجرا پرسید: «جوان رعنا شغل شما چیست؟» خب من که تصمیم نداشتم در جوابش دروغ تحویل بدهم چون با یک تحقیق ساده دروغم در می‌آمد. بنابر این چشم به فرش دوختم و گفتم: «برای نشریات کار می‌کنم. در واقع طنزنویس مطبوعاتی هستم. فیلمنامه انیمیشن هم می‌نویسم (اگر سردبیر می‌گذاشت، الآن اینجا شماره موبایلم را هم می‌نوشتم!) آقای قطور از جا بلند شد و آمد سمت من. خدایا به داد برس! این یکی ظاهرا کارش از ارشاد لسانی گذشته و قصد هدایت فیزیکی به خارج از منزل را دارد. دو دستی کله‌ام را مثل توپ در دست گرفت و محکم ماچم کرد. محکم زد به پشتم و گفت: «درود بر تو... درود بر تو. من بی نهایت برای این قشر احترام قائلم و خدا رو شاکرم که یک روزنامه نگار در خونه من رو زده». همینطور که من داشتم دور و بر را با چشم می‌جوریدم که دوربین مخفی را پیدا کنم، کنارم نشست و گفت: «پس این له و لورده بودنت بخاطر تحمل حبس‌های طولانیه. باید حدس می‌زدم آدمی که اینقدر داغونه، احتمالا چندین ماه اعتصاب غذا کرده». نالیدم: «نه البته اعتصاب غذا که نکردم. تعریف از خود نباشه حبس هم نرفتم. فقط برای کار معافیم دو، سه بار رفتم کلانتری محل». گفت: «حالا حبس نرفتی ولی قطع به یقین با داشتن چنین کار حساسی، اون هم با زبان گزنده‌ی طنز، کمه کم چند روزی انفرادی کشیدی». گفتم: «با اجازه بزرگترهای مجلس، نه!» پرسید: «بازجویی که شدی؟» چزیدم: «خیلی ضایعست بگم نه؟!» گفت: «یعنی احضار خشک و خالی هم نشدی؟» با ابرو اشاره کردم نه. اخمش رفت توی هم و به مادرم گفت: «پیش خودتون چی فکر کردید؟ چون فهمیدید من به قشر روزنامه نگار ارادت دارم، باید الکی بگید پسرتون روزنامه نگاره؟» بیا! هر جا می‌رفتیم باید ثابت می‌کردیم شاغلیم حالا باید ثابت کنیم روزنامه نگاریم! با جدیت تمام پرسید: «ببین! ستون دیگه جا نداره، خیلی خلاصه بگو تو چه جور روزنامه نگاری هستی که حتی یک توبیخ ساده هم نشدی؟» گفتم: «آخه من طنزهای غیر سیاسی می‌نویسم». گفت: «مثلا؟» گفتم: «با اجازتون مثلا خاطرات خواستگاریام رو می‌نویسم و ملت میخندن». راستش نمی‌دانم چه حرف بدی زدم که هنوز دنده‌ها و پهلویم درد می‌کند. یعنی درست بلایی سر من آورد که در سریال‌های صدا و سیما سر آدم‌های دروغگو می‌آورند. حالا بیش از همیشه رئیس دولت قبل را درک می‌کنم. هیچ وقت راستش را نگویید. بدرود. 
پدرام ابراهیمی
روزنامه شهروند

 
عشق .. تنهایی .. صداقت ..
ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۳٠   کلمات کلیدی: زندگی ،عشق ،خوشبختی ،تنهایی
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید» گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.» خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.» نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود، خدا.... فقط سرد بود.

| مرتضی برزگر |

 
بخاطر خودت میگویم ..
ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢۳   کلمات کلیدی: عشق ،ادبیات ،پاییز ،شعر

به خاطر خودت می‌گویم
که سردت نشود
که دلت نلرزد
که ترس برت ندارد
که دستت خالی نماند
به خاطر خودت می‌گویم دوستم داشته باش
که در سالن انتظار، بلیط سینما را صدبار نخوانی که سرت را گرم کرده باشی
که در اتوبوس راحت بخوابی و نترسی ایستگاه را جا بمانی
که اس ام اسِ ساده ی "رسیدم، بخواب" ، دلت را خوش کند
که در مهمانی کسی ناگهان پشت گردنت را ببوسد
که بتوانی راحت شعر سیدعلی صالحی را کنار دفترت بنویسی
که ترست بریزد و تو هم شعر بنویسی
که ترست بریزد و در کوچه برقصی
که عصر جمعه دستت برود به من زنگ بزنی
به خاطر خودت می‌گویم
دوستم داشته باش
که ادبیات بی استفاده نماند
و شعرهای عاشقانه به کاری بیاید
به خاطر خودت می‌گویم
دوستم داشته باش
بی دوست داشتن تو که نمی‌شود
دوستم داشته باش لطفا
دوستم داشته باش تا از این سطور سطحی گذر کنیم
و به ادبیات برسیم
وگرنه من که سرم شلوغ است و
کاری به این کارها ندارم...

(( پوریا عالمی ))


 
خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۳   کلمات کلیدی: ادبیات ،شعر ،عشق ،خوشبختی

 

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد

آرزومند نگاری به نگاری برسد

 

دیده بر روی چو گل بندد نبود خبرش

گر چه در دیده ز نوک مژه خاری برسد

 

لذت و صل نداند مگر آن سوخته‌ای

که پس از دوری بسیار به یاری برسد

 

قیمت گل نشناسد مگر آن مرغ اسیر

که خزان دیده بود پس به بهاری برسد

 

 

(( امیرخسرو دهلوی ))


 
بغل
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۱   کلمات کلیدی: زندگی ،عشق ،فهمیدن ،چرت و پرت

 

وقتی خودشم دلیل ناراحتیشو نمیدونه حرف نزن ..

یا نه ! حرف بزن

ولی جز سخن بوس و بغل بهش هیچی نگو :D

میخوای حرف نزن ولی بغلش کن

یا هم حرف بزن هم سخن بوس و بغل بگو هم بغلش کن

من نمیدونم دیگه

بیشتر از این عقلم به جایی قد نمیده

خودتون یجوری حل کنین موضوعو خنده

 

((عکس از : مجله هنری ژوان))


 
پاییز پادشاه فصل ها + لینک دانلود رادیو چهرازی
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٦   کلمات کلیدی: عشق ،رادیو چهرازی ،زندگی ،پاییز
پاییز پادشاه فصل ها
.
بسم ا.. الرحمن الرحیم
برنامه های ما الان یاد بعضی نفرات در گردش فصول میشه...
پاییز که می شه ما بی‌اختیار می ریم اتاق جمشید، پاییز یهو می آد، تو یه روز، مثه بهار و بقیه.
 صپ زود بیدار می شی، می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می کند... مام مثه عوام الناس، مثه سیاوش قمیشی و کریس دی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف می آد. به جمشید می گیم سرمرگی مهمون نمی خوای،دلمون گرفته؟ می گه بابا کجاش دلگیره، نیگاه نارنگی ها رو، نیگا نارنجیا رو، به زبان حال با انسان سخن می گه، خرمالو رو ببین. می گم جمشید نارنجی چیه؟
مهر، آبان، وای از آذر! چه جوری بگذرونیم امسال رو؟
تولد جمشید آبانه، خب معلومه خوشش می آد. راه می ره می گه دنیا یعنی محاسن پاییز.
می گم خب چارتا مثال بزن از این محاسن.
می گه دلبر لباس قشنگا رو از تو گنجه در می آره، پایین کمی لخت، بالا کت و کلفت، آدم حض می کنه!
می گم اولن چشت رو در می آرما، دومن این که نصفش معایبه! حیف تابستون نبود همه ش لخت؟
یه چای می ریزه میذاره جلومون می گه حالا دلبر هیچی، شبا رو چی می گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه ش شب دیگه؟ نصف روز غروبه.
می گم آقا ما دو ساعت شب بسه مونه! زیادم هست. می خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه! یه چراغی می ذاریم اون گوشه، تاریک روشن می شینیم ستاره می شیم، می ریم تا سحر چه زاید باز.
می گه چای از دهن افتاد.
جمشید اگه پاییز اینقدی که تو می گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی می شه؟ همه به این زرد نارنجی نیگاه می کنن، حال شون جا می آد، چرا ما بلد نیستیم؟ چرا همه رفته بودن هاشون رو می ذارن واسه پاییز؟ چرا پاییز هیشکی بر نمی گرده؟
جمشید یه سیبیله نازک داره، سفید شده، خیلی ساله این جاست! همه ی پاییزای آسایشگاه رو دیده.
می گه این درخت بزرگ نا نداره، وگرنه بهت می گفتم پادشاه فصلا یعنی چی؟
می گم جمشید یادته هشت ده سال پیشا یه زن و شوهر اتاق بغلیه رو؟ یارو سبیل از بنا گوش در رفته و رو می گم. واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب بهم چسبیده بودن. آبان بود یا آذر ماه آخر پاییز، که مدیریت قدیمی در رو با لگد شکست رفت تو، دید دست هم رو گرفتن تیکه و پاره رفتن که رفتن. پاییز نبود؟
یه قلپ چای می خوره می گه آره یادمه!
جمشید اون یارو که ته راه رو می نشست، سرش رو می کرد تو حقوق بشر چی؟ همین وقتا بود دیگه، بهش می گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی زد، هی فقط یواش می گفت همینه آبرو! لاغر بود، اصلن نفهمیدیم چرا آوردنش قاطیه ما، یادته در حیاط رو زدن رفتیم وا کردیم کسی نبود؟ گذاشته بودنش پشت در، بی حقوق با چشم بسته، آبروش هم دستش بود، پاییز بود بابا!
...
جمشید پا می شه می ره کنار پنجره، فکر می کنه ما حالیمون نیست. هر سال همینه کارش.
می گم جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می بینیم بند دلمون پاره می شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن، ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رو یادته رشید بود، دستش رو تکون می داد، با عینک و سر فرفری وسط راهرو می گفت لبت کجاست که خاک چش به راه است؟! یه بارم خیال کردیم واسه دلبر می خونه نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود، هر چی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود، همین وقتا بود جون تو که دیگه از نونوایی برنگشت. آخرم ورداشتن یه ورق کاغذ چسبودن پشت شیشه که خودسر شده، اشتباه شده باهاس ببخشین.

جمشید نشسته رو زمین کنار دیوار، تکیه داده به دیوار، خیره به روبرو، عین هر سال. می شینم کنار دستش پای دیوار، می گه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رو! دو تا پر نارنجی می ذاریم کف دستمون، دراز می کنیم جلوش بیا تو هم بزن. یارو غریبهه می گه چیه با کی کار داری؟ می گم جمشید خودتو لوس نکن بابا، نارنجی رو بزن بلند شو بریم تو حیاط. می گه جمشید کیه بابا دیوونه؟ بده بینم اون داروی نظافت رو! خودتم برو پی کارت.
«اللهم صلی علی محمد و آل محمد»
نشسته تکیه به دیوار. می گم اگه نیای تنها می رما! تولد جمشید آبانه. عین همون آبانی که هر چی در زدیم وا نکرد. نشسشت کنار دیوار خیره موند تا پاییز هر سال. رفتیم به مدیریت گفتیم ببخشین چرا اسم جمشید رو توی کاغذتون ننوشتین؟ گفت جمشید کدوم بود؟ گفتیم همون که تولدش آبانه! حالام آبانه دیگه، پس چرا نیست؟ اینم پاییز. 
جمشید می گه یه چایی دیگه بریزم؟ می گم چای نمی خوام، بیا بشین پاییز خیلی یادتو می کنم. از پنجره اتاق می بینمش وسط حیاط زردا و نارنجیا رو با پا هم می زنه. می خنده، می خونه: پادشاه فصل ها پاییز.
 
.
 .
 
.
پ.ن اول : رادیو چهرازی بی نظیر ترین پادکست موجود در ایرانه بدون شک.
پ.ن دوم: هر کی پی نوشت اول رو قبول نداره خره نیشخند نیشخند
 

 
اگر تو به یاد من باشی ..
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٥   کلمات کلیدی: عشق ،زندگی ،ادبیات
می‌خواهم به یادِ من باشی،
اگر تو به یادِ من باشی، عینِ خیالم نیست که همه فراموشم کنند!
 
کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی

 
بوسه
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٤   کلمات کلیدی: عشق ،+18 ،زندگی ،خوشبختی

 

لـــیــوان ز لــبــت بــوســه گــرفت ،

مــنــم ز لــیــوان

دیــدی ز لــبــت بــوســه گــرفــتــم بــه چــه عــنــوان ؟! نیشخند


 
مستان همه افتاده و ساقی نمانده ... یک گل برای باغبان باقی نمانده ...
ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۳   کلمات کلیدی: امام حسین ،محرم ،عشق ،اسلام

 

این همه راه دویدم ز پی دلدارم

به امیدی که در این دشت برادر دارم

 

تو دعا کن به کنار بدنت جان بدهم

فکر همراهی با شمر دهد آزارم

 

اسب‌ها پای خود از سینۀ او بردارید

من هم از این تن بی سر شده سهمی دارم

 

خیز و نگذار که ما را به اسیری ببرند

من که از راهی بازار شدن بیزارم

 

یک عبا داشتی و خرج علی اکبر شد

با چه از روی زمین جسم تو را بردارم

 

به وداع من و تو خیره بُوَد چشم رباب

خواندم از طرز نگاهش که «منم دل دارم»


 
یک جمله عاشقانه بگو ..
ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٧   کلمات کلیدی: عشق ،زندگی ،اینترنت ،آرزو
چهارده ساله که بودم عاشق پستچی محل شدم. خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود؛ از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی ام برای نامه های سفارشی می رفت. تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز یک نامهء سفارشی برای خودم می فرستادم که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.
تابستان داغی بود. نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ می زند! پله ها را پرواز می کردم و برای اینکه مادرم شک نکند می گفتم برای یک مجله می نویسم و آنها هم پاسخم را می دهند. حس می کردم پسرک کم کم متوجه شده است. آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش می گرفت. هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمی زد. فقط یک بار گفت: چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان! و من تا صبح آن جمله را تکرار می کردم و لبخند می زدم و به نظرم عاشقانه ترین جملهء دنیا بود. چقدر نامه دارید! خوش به حالتان! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا می کردم، مرد همسایهء فضول محل از آنجا رد شد. ما را که دید زیر لب گفت: دخترهء بی حیا. ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است. جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود. آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من، طرف را روی زمین خوابانده و با هم گلاویز شده اند! مگر پیک آسمانی هم کتک می زند؟مردم آنها را از هم جدا کردند. از لبش خون می آمد و می لرزید. موهای طلایی اش هم کمی خونی بود. یادش رفت خودکار را پس بگیرد. نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود. همسایهء شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد. از ترس در را بستم. احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم! روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را می داد. به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. او به خاطر من دعوا کرد! کاش عاشقش نشده بودم! از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در می شنوم، به دخترم می گویم: من باز می کنم! سال هاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند. دخترم یکروز گفت: یک جملهء عاشقانه بگو. لازم دارم. گفتم: چقدر نامه دارید. خوش به حالتان!
(( چیستا یثربی ))

 
عشق
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٤   کلمات کلیدی: شعر ،عشق ،غزل ،ادبیات
هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق،
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق !
 
قایقی در طلب موج به دریا پیوست
باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق …
 
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم …
شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق
 
شمع روشن شد و پروانه در آتش گل کرد
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق
 
پیله ی رنج من ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت! به پروانه نمی آید عشق !
 
 
 
 
 
(( فاضل نظری ))

 
فامیل دور در رخت خواب !
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۳   کلمات کلیدی: عشق ،سریال ،فامیل دور ،خنده

همونطور که در تصویر فوق مشاهده میکنین یه همچین پدری هستن استاد فامیل دور!

اصلا به خاطر همین سبک تربیتی و رفتاریشه که اکثر مردم ایران عاشقشن!

خلاصه فقط خواستم بگم من ارادت خیلی خاصی به جناب فامیل دارم قلب

 همین نیشخند


 
عشق
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٢   کلمات کلیدی: عشق ،زندگی ،مونولوگ ،مهر
دیروز کنار استخر پارک وقتی داشتیم روی آب سایه دسته ی پرنده‌ها رو نگاه می‌کردیم، بهت گفتم دوستت دارم.
تو هم گفتی دوسم داری...
ولی راستش من دقیقا نمی‌دونم معنی این کلمه چیه.
از دیروز همش دارم فکر می کنم دوست داشتن واقعا یعنی چی؟
مثه یه کاغذ می مونه که اون قدر نزدیک صورتت گرفتن که نمی تونی نوشته‌هاش رو بخونی.
مثه یه قصه ی تکراری که هر بار می شنوی برات یه معنی تازه داره.
امروز ظهر وقتی داشتی توی آشپزخونه کلم ها رو برای سالاد خورد می کردی من داشتم نگات می کردم . یادته؟
تو برگشتی نگام کردی و گفتی:
ـ چرا این جوری نگام می کنی؟
من فقط خندیدم.
تو گفتی:
ـ به چی فکر می کنی؟
من گفتم به تو.
اما نگفتم اون لحظه به قدری برام آشنا بودی که دیگه نمی شناسمت. حال عجیبی شبیه یه جور شادی پر از غم.
یه جور آرامش پر از ترس. با خود گفتم شاید عشق همین باشه.
همین که بودن کنار یه آدم هم خوشحالت کنه و هم غمگین.
این که احساس کنی دیگه هیچی نمی‌دونی.
این که یه آدم برات تبدیل به یه قاره ناشناخته می شه که تو کشف می کنی.
قاره ای که برای آدم های دیگه فقط یه آدم معمولیه که هر روز از کنار شون رد می‌شه.
این که احساس می‌کنی هنوز خیلی خیلی کارها برای انجام دادن داری.
کارهایی که بعضی هاشون سخت تر از اون هستن که بتونی انجام بدی...

(( حافظ خوانی خصوصی. علیرضا ایرانمهر  ))

 
به مناسبت بزرگداشت روز حافظ
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۱   کلمات کلیدی: شعر ،ادبیات ،عشق ،چرت و پرت
حافظ که بود و چه کرد ؟
 
حافظ یک انسانی بود بسیار باحال و اهل دل و اصلا اسمش حافظ نبود و اسمش خواجه شمس الدین محمد بن بهاءالدّین شیرازی بود .
ولیکن باتوجه به اینکه مشخص نیست دقیقا اسم کوچیکش خواجه شمس ، خواجه شمس الدین ، خواجه شمس الدین محمد ، خواجه شمس الدین محمد بن یا خواجه شمس الدین محمد بن بهاءالدّین میباشه لذا خودمان را راحت کرده و حافظ صداش میزنیم ، حالا اینکه حافظ را از کجامان دراوردیم هم 
چون خودشم نمیدانسته اسم کوچیکش چیه لذا خودش خودشو حافظ صدا میکرده (تو شعرهاشم معلومه) و ما از آنجا دراوردیم .
حافظ خیلی ناز بوده و شعر میگفته .
و همیشه جای مسجد ، میخانه میرفته و می مینوشیده و مست میکرده .
ضمنا مهمترین استفاده حافظ در زندگی ، فال حافظ و خیابان حافظ میباشه .
البته حافظ در ورزش هم نقش مهمی دارا میباشه و آن هم ورزشگاه حافظیه شیراز میباشه .
از دیگر فواید حافظ جذب توریست های داخلی و خارجی میباشه .
و گاها هم مایه فخر ایرانیان و انداختن باد به قب قب در برابر جهانیان میباشه .
لذا ما ملیان سال پیش حافظ داشتیم که شعر میگفته باقلوا .. ولی اونا که نداشتن .. نچ نچ نچ ...
در پایان شما را دعوت میکنم به شعری از حافظ :
 
 
دوش در حــلقه مــا قصــه گیســوی تـو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون مـی‌گـشت
بـــاز مشتـــاق کمـــانـخانـه ابروی تو بود

هــم عفــاالله صبـــا کــز تــو پیامـی مـی‌داد
ور نه در کس نرسیدیم کـه از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فـتـنه انگیـز جهــان غمــزه جادوی تو بود

مــن سرگشـته هم از اهل سـلامت بـودم
دام راهـــم شـکـن طـره هنــدوی تو بود

بـگشــا بنــد قبــا تــا بگشـــایـد دل من
کــه گشـادی کـه مرا بود ز پهلوی تو بود

بــه وفــای تــو کــه بـر تربــت حــافظ بـگذر
کـز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود
 

حافظ جان روزت مبارک ، خیلی ماهی .

 
صبحانه
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٧   کلمات کلیدی: ادبیات ،شعر ،غزل ،عشق
صبحانه شیر داغ دارم، نان و خرما هم
نان گرم از آن تن، از لبت شیرین مربا هم
 
رود آمده یک دسته زنبق پیشکش کرده
گلپونه‌ها آورده و یک بوته نعنا هم
 
تا سینی صبحانه‌ات بوی خوشی گیرد
بابونه‌ی بسیار آورده است صحرا هم
 
برخاستی دیدم لباست موج بر می‌داشت
طوفان خون انداختی در جان دریا هم
 
بعد از تو شیرین در حصار قصر خود پوسید
در نسخه‌ی چاپ قدیم خمسه، لیلا هم
 
حلاج می‌فرمود: اناالتو! روی با ما کن
شبلی گلی انداخت زیر پات: با ما هم
 
پیراهنت یک گوشه افتاده است، می‌ترسم
شاید بیفتد در هوس حتی زلیخا هم
 
امروز با لبخند شیرین تو زیبا شد
درانتظار دیدنت بی تاب، فردا هم
 
 
 
((  آرش شفاعی ))

 
محاکمه
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٢   کلمات کلیدی: ادبیات ،شعر ،عشق ،رویا
درین محاکمه تفهیم اتهام ام کن
سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن
 
اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام،
تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن
 
به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من
بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن
 
شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را
به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن
 
شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...
اگر که باب دلت نیستم حرام ام کن
 
لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم
تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن
 
(( علیرضا بدیع ))

 
تولد مبارکی زلاتان
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٢   کلمات کلیدی: عشق ،ورزش ،فوتبال ،زلاتان

 

بعضی آدما هستن که اگه نبودن یه سری چیزا فرق میکرد....

.

یه سری چیزا اصلا معنی نمیداد و یه سری چیزا کمرنگ تر از الان بود...

زلاتان به نظر منی که تقریبا از کودکی طرفدار فوتبال بودم جزو سه تا بازیکن برتر فوتبال دنیاست....

بازیکنی که به شدت مغروره ولی نمیتونی دوستش نداشته باشی!

به شدت عصبیه ولی بازم جذابه... 

وقتی میگه جام جهانی بدون من حال نمیده.... !

وقتی میگه مسی کوتوله ست و رونالدو هیچی بارش نیست!

وقتی با گواردیولا لج میکنه!

وقتی توی همه لیگای معتبر قهرمان شده!

وقتی یه تنه 4تا گل توی یه بازی ملی میزنه...

وقتی با پاس های پشت پاش که انگار ورزشهای رزمی رو با فوتبال قاطی کرده هوش از سر آدم میبره!

وقتی عادل میگه یااااا خدا زلاتااان.... (موقعی که میخواست جلوی ایران روی پا بشوته).

وقتی 34 سالش شده...

هیچ جوره نمیشه دوستش نداشت....

.

تولدت مبارک مغرور دوست داشتنی قلب


 
اون آقا اون خانوم
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱۱   کلمات کلیدی: ادبیات ،زندگی ،عشق ،نمایشنامه
.
مرد: میدونی اگه تو دوباره ازدواج کنی من از دستت عصبانی نمی شم؟
.
زن:ممنون
.
مرد:اگرچه که حتما مجبور نیستی باهاش ازدواج کنی
.
زن:باهاش!
.
مرد:همون پسری که باهاش ازدواج می کنی دیگه... بهتره استقلالت رو حفظ کنی
.
زن:کدوم استقلال؟
.
مرد:گرچه که خنده داره... خیلی سخته که تو رو با یه پسر دیگه تصور کنم
.
زن:{با ناراحتی}یعنی فکر می کنی هیچ کس دوست نداره با من زندگی کنه؟
.
مرد: نه برعکس، در واقع فکر کنم حسودیم می شد.
.
زن:وقتی که مرده باشی بازم حسودیت میشه؟
.
مرد:قطعا...
.
.
.
نمایشنامه اون اقا اون خانوم
ژان پی یر مارتینز
برگردان رضا عابدین زاده
#نمایش #کتاب 
#انتشارات_بوتیمار 

 
قرار بوسه میان صفحات کتاب
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٩   کلمات کلیدی: ادبیات ،شعر ،عشق ،زندگی
هیتلر
موسلینی
استالین
ناپلئون
همه احمق بودند !
کدام مرد عاقلی
بجای بافتن موی معشوقه اش
عمرش را صرف جنگ میکند ..
ﺑﻴﺎ ﺩﺭ ﻻﺑﻼﻱ ﻭﺭﻗﻪ ﻫﺎﻱ ﺍﻳﻦ ﻛﺘﺎﺏ
       ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺳﻴﻢ
       ﻧﮕﺮﺍﻥِ ﺁﺑﺮﻭ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﺵ؛
       ﺍﻳﻨﺠﺎ:
       ﻫﻴﭻ ﻛﺲ
       ﻛﺘﺎﺏ
       ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪ ...
 
       "شاملو"

 
بهشت
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٧   کلمات کلیدی: ادبیات ،شعر ،عشق
وقتــی بهشت عـزوجل اختــراع شد
حوا که لب گشود عسل اختراع شد‌‌
 
در چشمهای خسته‌ی مردی نگاه کرد
لبــخند زد و قنــــــد بدل اختـــراع شد
 
آهی کشید، آه دلش رفت و رفت و رفت
تا هالــــه‌ای به دور زحل اختــــــراع شد
 
حوا بلوچ بود ولی در خلیـــج‌ فارس
رقصید و درحجاز هبل اختراع شد
 
آدم نشسته بود ولی واژه‌ای نداشت
نزدیک ظهر بود غــــــــزل اختراع شد
 
آدم وسعی کرد کمی منضبط شود
مفعول فاعلات فعل اختـــــراع شد
 
"یک دست جام باده و یکدست زلف یار"
این گونـــه بود ها ! کـه بغل اختراع شد
 
یک شب میـــان شهـــر خرامیـد و عطســـه زد 
 فرداش .... پنج دی ...... و گسل اختراع شد!
 
 
 
((حامد عسکری))

 
انگور
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٦   کلمات کلیدی: ادبیات ،شعر ،عشق ،صلـــــــح
خدا کند انگورها برسند
جهان مست شود 
تلوتلو بخورند خیابان‌ها 
به شانه‌ی هم بزنند 
رئیس‌جمهورها و گداها 
مرزها مست شوند 
و محمّد علی بعد از 17 سال مادرش را ببیند 
و آمنه بعد از 17 سال، کودکش را لمس کند .
خدا کند انگورها برسند 
آمو زیباترین پسرانش را بالا بیاورد 
هندوکش دخترانش را آزاد کند .
برای لحظه‌ای 
تفنگ‌ها یادشان برود دریدن را 
کاردها یادشان برود 
بریدن را 
قلم‌ها آتش را 
آتش‌بس بنویسند .
خدا کند کوهها به هم برسند 
دریا چنگ بزند به آسمان 
ماهش را بدزدد 
به میخانه‌ شوند پلنگ‌ها با آهوها .
خدا کند مستی به اشیاء سرایت کند
پنجره‌‌ها 
دیوارها را بشکنند 
و 
تو 
همچنانکه یارت را تنگ می‌بوسی 
مرا نیز به یاد بیاوری .
محبوب من 
محبوب دور افتاده‌ی من 
با من بزن پیاله‌ای دیگر 
به سلامتی باغ‌های معلق انگور
((الیاس علوی))

 
عشق و شعر و اسهال در دهه شصت
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٥   کلمات کلیدی: زندگی ،ادبیات ،عشق
سه سال بود شعر میگفت اما هیچ زنی را در آغوش نگرفته بود.
جنگ چندسالی بود ادامه داشت و گاهی شبها آژیر بمباران میزدند.
بیشتر سینماها تعطیل بودند.
کلاس سوم دبیرستان بود و بیشترین چیزی که از زنها میدانست مربوط به دختران دبیرستان آنطرف خیابان بود که وقتی تعطیل میشدند از پشت توری آهنی پنجره کلاس تماشایشان میکرد.
سر انجام روز موعود فرا رسید و قرار شد دختری که عاشق شعرهایش شده بود را در آپارتمان یکی از دوستانش ببیند.
تا حالا پوست هیچ زنی را از مچ دست به بالا لمس نکرده بود.
از دو روز قبل چنان هیجان داشت که اشتهایش کور شده بود، فقط میتوانست آبمیوه و شیر بخورد ..
صبح روز موعود فهمید است اسهال شده است.
هر نیم ساعت یکبار به سمت توالت میدوید و صداهای ناهنجار از خود تولید میکرد.
احساس بدبختی میکرد.
دو ساعت قبل از لحظه موعود با چشمان اشک آلود دفترچه شعرهایش را باز کرد و شعری سرود.
شعری در وصف این حال که چگونه از شور عشق، اندرونش تهی از خویشتن میشود ..
در طول سه سال گذشته یاد گرفته بود همه چیز را بهتر از آنچه که هست ببیند ..
 
 
 
((علیرضا ایرانمهر))

 
قلب
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٥   کلمات کلیدی: ادبیات ،شعر ،عشق
چه ظریفانه است خلقت قلب آدمی ؛
به تلنگری می شکند
به لحنی می سوزد
برای دلی می میرد
به نگاهی جان می گیرد
و به یادی می تپد :)
 

 
مرثیه ای برای شهریور ماه
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۳   کلمات کلیدی: شهریور ،پاییز ،مهر ،عشق
بنظرم شهریور مظلوم ترین ماه ساله
همه از اول شهریور هراس اینو دارن که تابستون داره تموم میشه
بدوندتوجه به اینکه شهریور خودش به کلی فصل توش هس
شما نیگا کن
صبحا هوا بهاریه ..
ظهر گرمای تابستونو داره
شبا هم هوا نم بارون
شما یادتون نمیاد...یه زمانی شهریور برف هم میومد
در مورد عاشقانه ها هم که بگم...شهریور عاشق ترین ماه ساله...همونجوری که بالا گفتم تمام برنامه ریزی های خدا رو هم بهم ریخت چون عاااشقه...پاییز هم از غم فراغ عاشقش شد فصل عاشق ها
خلاصه که انقد بیمرامی کردیمو قدر نشناس بودیم که
رفت

 
دلم گرفته برایت....
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱   کلمات کلیدی: عشق ،شعر ،ادبیات ،منزوی

 

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت
دلی که کرده هوای کرشمه‌ های صدایت

نه یوسفم، نه سیاوش، به نفْس کشتن و پرهیز
که آورد دلم ای دوست! تاب وسوسه‌ هایت

تو را ز جرگه‌ ی انبوه خاطرات قدیمی
برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت …

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست
نمی‌کنم اگر ای دوست، سهل و زود، رهایت !

گره به کار من افتاده است از غم غربت
کجاست چابکی دست‌ های عقده‌ گشایت؟

به کبر شعر مَبین ام که تکیه داده به افلاک
به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت …
.
.«دلم گرفته برایت» زبان ساده‌ ی عشق است
سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت !

استاد حسین منزوی


 
دست خطی از کتاب آینده جناب فاضل نظری
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۳۱   کلمات کلیدی: ادبیات ،شعر ،عشق


 
دلبر که جان فرسود از او ..
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٩   کلمات کلیدی: ادبیات ،شعر ،رادیو چهرازی ،عشق
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
 
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
 
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
 
گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام
گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند
 
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
 
چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
 
زان طره‌ی پر پیچ و خم سهل است گر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
 
شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند
 
با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند
 
 
(( حافظ ))

 
شعر
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٩   کلمات کلیدی: ادبیات ،شعر ،عشق
دلِ شکسته ام آخر شکافت دریا را
بدون آنکه بیابد عصای موسی را
 
من آن خلیل به آتش نشسته ام که خدا
دریغ کرده از او  رنگ و بوی گل ها را
 
تبر به دوش به دنبال خویش می گردم
که بشکنم مگر این «لات» بی سر و پا را
 
کنارِ کفر تو مؤمن شدم ، نمی خواهم
صفای مسجد و آرامش کلیسا را
 
تو را به خاطر من یا مرا به خاطر تو ؟
خدا برای چه انداخت بر زمین ما را ؟
 
 
((محمدرضا طاهری - سرفه های گرامافون))

 
ببر / چارتار /
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۸   کلمات کلیدی: شعر ،ادبیات ،عشق
مستانه پاشید اسب سیاهی
در پنجه ی نور یالی رها را …
طاووس دشتی آهوی کوهی
باور نداری این مُدعا را…
من ببر صبرم تا لمس دستت
سیری نباشد این اشتها را …
بر صورتت به از گردنت آه
عرضی بلندیم در طول کوتاه
پیری نباشد اندام ما را
آسوده طی کن اندازه ها را
بر صورتت به از گردنت آه
عرضی بلندیم در طول کوتاه
پیری نباشد اندام ما را
آسوده طی کن اندازه ها را …
آلوده تر کن محراب ما را
پروا نمانده این بینوا را
غلتی غزل شو هم صحبتم شو
سیلاب نابم آرایه ها را
من ببر صبرم تا لمس دستت
سیری نباشد این اشتها را ..

 
هذیون
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٦   کلمات کلیدی: مونولوگ ،عشق ،رویا ،پاییز
"کجایی؟"
- نشستم فکر میکنم
مشغولم به مهر کسی که مهرش فصل نداره
نفسی هست که به خواسته ش میاد و میره
قلبی هم که بخاطرش میزنه و نمیزنه .
لوکیشن دقیقم لباسمه
اما اگه بخوای بیای، پیدام نمیکنی
هستم!
اما پیش خودم نیستم و پیش خودمم
بذار معما رو برات حل کنم
/او خود من است/
میبینی همه چیز به یک نفر میرسه؟
سکوت کردم
چشم به بالادست دوخته م

"خوبی؟"
- خوبم اما نه ازون خوبهایی که تو فکر میکنی
خوبی م به خوبی کسی ربط دارد
اما خوبم..خوبم..
هست، خوبم.

"کی ببینیمت؟"
- معلوم نیست ..
گم شدم توو افتادن برگا ..
توو عبور ابرا ..
گم شدم تو همه دنیا ..

"بابا ادا درنیار !! دلمون تنگ شده!"
- نشستم بنظاره شکل ماهش ..
بیاد میایم ..

"باشه ، منتظرتیم دیوونه"
منتظرم باشین ولی واسم صبر نکنین
برین بچرخین بگردین زندگی کنین
منم نشسته م .. فکر میکنم .. مشغولم .. نفس میکشم .. زنده ام ..
بیاد میایم ..

 
غزل
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٥   کلمات کلیدی: شعر ،عشق ،منزوی ،ادبیات


شبی که می گذرد با تو، بی کران خوش تر !
که پای بند تو، وارسته از زمان خوش تر

برای مستی و دیوانگی، می و افیون
خوش اند هر دو و چشمت ز هر دوان خوش تر !

ز گونه و لب تو، بوسه بر کدام زنم؟
که خوش تر است از آن این و این از آن خوش تر !

ستاره و گل و آیینه و تو، جمله خوشید
ولی تو از همگان در میانشان خوش تر

خوشا جوانی ات از چشمه های روشن جان !
خوشا! که جانِ جوان از تنِ جوان خوش تر

درآ به چشم من ای شوکت زمینی تو
به جلوه از همه خوبان آسمان خوش تر

مرا صدا بزن آه! ای مرا صدا زدنت
هم از ترنُّم بال فرشتگان خوش تر !

خوش است از همه با هر زبان روایت عشق
ولی روایتِ آن چشم مهربان خوش تر …

ز عشق های جوانی، عزیزتر دارم
تو را  که گرمی خورشید در خزان خوش تر …

 

استاد حسین منزوی


 
تولدی دیگر
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٠   کلمات کلیدی: شعر ،ادبیات ،عشق

همه هستی من آیه تاریکی ست 

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاهان شکفتن ها و رستن های ابدی پیوند زدم

من در این آیه ترا آه کشیدم ، آه

 

 

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد

 زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو

همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "

 

 

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

ودر این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست

دل من

که به اندازهء یک عشقست

به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازهء یک پنجره میخوانند

 

 

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست 

 سهم من ،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :

" دستهایت را

 دوست میدارم "

 

 

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد ،  میدانم ، میدانم ، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

 

گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را

باد با خود برد

 

 

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محل کودکیم دزدیده ست

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری  آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

 

و بدینسانست

که کسی میمیرد

و کسی میماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی

صید نخواهد کرد .

 

 

من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 

 

((فروغ فرخزاد))


 
سر سپــــــرده
ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۳   کلمات کلیدی: ادبیات ،شعر ،عشق
 
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم 
 
 
یک عمر دور و تنها ... تنها به جرم این که
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم
 
 
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم 
 
 
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
 
 
وقتی غروب می شد ... وقتی غروب می شد ...
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
 
 
#محمد علی بهمنی #دلگیر #غروب پنجشنبه کم از غروب جمعه نیست

 
آهوی آدم رمیده ی دائم فرارکن
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٢   کلمات کلیدی: رادیو چهرازی ،چهرازیطور ،عشق ،شعر
+ کجا بودی تو؟
- در بحر مکاشفه مغروق 
+ باز خل شدی؟
- میگما .. عاشقیم عجب طعم گسی داره
اینهمه خودمونو کشتیم
ترکوندیم
لهوندیم
آخرش که چی؟
+ که چی؟
- هیچی دیگه .. واساده میگه مرتیکه یلاقبا همون لیاقتته بری کنج غربتی نارنجی بزنی ، خلاص کنی بری بحر مکاشفه ..
میگه نکنه اونجا کسی هست که بیشتر بخوایش
میگم به پیر به پیغمبر
به آب اقیانوس
به بحر مکاشفه
جز خودم و یادت کسی نیست اونجا
میگه اگه نیست چرا میری
چجوری حالیش کنم نیست ؟
+ راست میگه خو
اگه کسی نیست چرا میری ..
 
عشقت پلنگ وحشی آدم شکارکن ..
من آهوی آدم رمیده دائم فرارکن ..
گیسوی عنبرین تو سنبل به باد ده..
ابروی خنجرین تو گل تار و مارکن..
یک تابش از نگاه شما آفتاب سوز..
یک بوسه از بهار لبت غنچه خار کن..
اخم تو دی کننده ی اردیبهشت ماه..
لبخند جانفزات زمستان بهار کن..
بردی ز دل قرار و قرار اینچنین نبود..
ای دلبر فراری دل بی قرار کن..
با من شبی بساز و مکن فکر ننگ و نام..
ای نام نیک یک شبه بی اعتبار کن..
مانند حسن خویش که مانده است ماندگار..
آه ای غزال من غزلم ماندگار کن..
#چهرازی #رادیوچهرازی #چهرازیطور #مشکوک

 
دلتنگی
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٠   کلمات کلیدی: شعر ،عشق
نیمه شب وقتی ماه
در هماغوشی رویایی ژرف
بی صدا دل به زمین داده فرو می آید
و به این پنجره ی باکره پر می ساید
من به یمنِ قدمِ کودکِ مهتابش باز
که به اندازه ی لبخندِ خدا عریان است
در اتاقی خاموش...
تا شکوفایی چشمانِ سحر بیدارم
وز همین غصه
که دوری به من و اینجایی
بیش و کم حال غریبی دارم!
هیچ اندیشیدی
چه کسی مرز میانِ من و غم را برداشت؟
از خودت پرسیدی
وقتی از حسرتِ یک بوسه لبم می سوزد
زندگی با تو برایم چه ثمر خواهد داشت؟
آه یادت باشد...
قلب من گلدانی ست
که محبت ز تمامیتِ آن می روید
و گل این گلدان، در جوار خورشید
یکسر از تابش چشمِ تو سخن می گوید
دوستت می دارم
گرچه بین من و تو فاصله ای تا فرداست!
دوستت می دارم
گرچه تصمیم سفر وسوسه ای پا برجاست!
کاش می فهمیدی....
که برایت نفسی یکسره در جریان است
کاش می بخشیدی...
آنکه را کز گنه عشق تو در زندان است
و نمی پرسیدی...
تو چرا زخمی دردی و لبت خندان است؟
آه یادت باشد
زندگی سخت فراسوی زمان می تازد
غصه تاوان خطا را که نمی پردازد
عشق را باور کن، عمر طولانی نیست
هر نفس ذره ای از جانِ تو را می بازد
دوستت می دارم
هرچه می خواهی کن
جز تو در مزرع این سینه پرستویی نیست
دوستت می دارم
هرچه می خواهی باش
بی حضور تو درین سینه تکاپویی نیست
دوستت می دارم
دوستت می دارم
💓💓💓💓💓💓

 
شعر
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٩   کلمات کلیدی: شعر ،عشق ،ادبیات

هرچه کوه بزرگ می بینی ، همگی روی دوش من هستند / عاشقی هم که قوز بالا قوز ، کمرم درد می کند بد جور / تو فقط صبر می کنی تجویز ، من فقط صبر می کنم یکریز / بس که دندان گذاشتم رویش ، جگرم درد می کند بدجور - مرتضی خدایگان