خانه نارنجی

این وبلاگ حالت روحی الان منه! خانه ای مجازی برای تنهایی هایم

تولدی دیگر
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٠   کلمات کلیدی: شعر ،ادبیات ،عشق

همه هستی من آیه تاریکی ست 

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاهان شکفتن ها و رستن های ابدی پیوند زدم

من در این آیه ترا آه کشیدم ، آه

 

 

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد

 زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو

همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "

 

 

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

ودر این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست

دل من

که به اندازهء یک عشقست

به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازهء یک پنجره میخوانند

 

 

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست 

 سهم من ،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :

" دستهایت را

 دوست میدارم "

 

 

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد ،  میدانم ، میدانم ، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

 

گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را

باد با خود برد

 

 

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محل کودکیم دزدیده ست

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری  آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

 

و بدینسانست

که کسی میمیرد

و کسی میماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی

صید نخواهد کرد .

 

 

من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 

 

((فروغ فرخزاد))


سر سپــــــرده
ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۳   کلمات کلیدی: ادبیات ،شعر ،عشق
 
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم 
 
 
یک عمر دور و تنها ... تنها به جرم این که
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم
 
 
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم 
 
 
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
 
 
وقتی غروب می شد ... وقتی غروب می شد ...
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
 
 
#محمد علی بهمنی #دلگیر #غروب پنجشنبه کم از غروب جمعه نیست

آهوی آدم رمیده ی دائم فرارکن
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٢   کلمات کلیدی: رادیو چهرازی ،چهرازیطور ،عشق ،شعر
+ کجا بودی تو؟
- در بحر مکاشفه مغروق 
+ باز خل شدی؟
- میگما .. عاشقیم عجب طعم گسی داره
اینهمه خودمونو کشتیم
ترکوندیم
لهوندیم
آخرش که چی؟
+ که چی؟
- هیچی دیگه .. واساده میگه مرتیکه یلاقبا همون لیاقتته بری کنج غربتی نارنجی بزنی ، خلاص کنی بری بحر مکاشفه ..
میگه نکنه اونجا کسی هست که بیشتر بخوایش
میگم به پیر به پیغمبر
به آب اقیانوس
به بحر مکاشفه
جز خودم و یادت کسی نیست اونجا
میگه اگه نیست چرا میری
چجوری حالیش کنم نیست ؟
+ راست میگه خو
اگه کسی نیست چرا میری ..
 
عشقت پلنگ وحشی آدم شکارکن ..
من آهوی آدم رمیده دائم فرارکن ..
گیسوی عنبرین تو سنبل به باد ده..
ابروی خنجرین تو گل تار و مارکن..
یک تابش از نگاه شما آفتاب سوز..
یک بوسه از بهار لبت غنچه خار کن..
اخم تو دی کننده ی اردیبهشت ماه..
لبخند جانفزات زمستان بهار کن..
بردی ز دل قرار و قرار اینچنین نبود..
ای دلبر فراری دل بی قرار کن..
با من شبی بساز و مکن فکر ننگ و نام..
ای نام نیک یک شبه بی اعتبار کن..
مانند حسن خویش که مانده است ماندگار..
آه ای غزال من غزلم ماندگار کن..
#چهرازی #رادیوچهرازی #چهرازیطور #مشکوک

دلتنگی
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٠   کلمات کلیدی: شعر ،عشق
نیمه شب وقتی ماه
در هماغوشی رویایی ژرف
بی صدا دل به زمین داده فرو می آید
و به این پنجره ی باکره پر می ساید
من به یمنِ قدمِ کودکِ مهتابش باز
که به اندازه ی لبخندِ خدا عریان است
در اتاقی خاموش...
تا شکوفایی چشمانِ سحر بیدارم
وز همین غصه
که دوری به من و اینجایی
بیش و کم حال غریبی دارم!
هیچ اندیشیدی
چه کسی مرز میانِ من و غم را برداشت؟
از خودت پرسیدی
وقتی از حسرتِ یک بوسه لبم می سوزد
زندگی با تو برایم چه ثمر خواهد داشت؟
آه یادت باشد...
قلب من گلدانی ست
که محبت ز تمامیتِ آن می روید
و گل این گلدان، در جوار خورشید
یکسر از تابش چشمِ تو سخن می گوید
دوستت می دارم
گرچه بین من و تو فاصله ای تا فرداست!
دوستت می دارم
گرچه تصمیم سفر وسوسه ای پا برجاست!
کاش می فهمیدی....
که برایت نفسی یکسره در جریان است
کاش می بخشیدی...
آنکه را کز گنه عشق تو در زندان است
و نمی پرسیدی...
تو چرا زخمی دردی و لبت خندان است؟
آه یادت باشد
زندگی سخت فراسوی زمان می تازد
غصه تاوان خطا را که نمی پردازد
عشق را باور کن، عمر طولانی نیست
هر نفس ذره ای از جانِ تو را می بازد
دوستت می دارم
هرچه می خواهی کن
جز تو در مزرع این سینه پرستویی نیست
دوستت می دارم
هرچه می خواهی باش
بی حضور تو درین سینه تکاپویی نیست
دوستت می دارم
دوستت می دارم
💓💓💓💓💓💓

شعر
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٩   کلمات کلیدی: شعر ،عشق ،ادبیات

هرچه کوه بزرگ می بینی ، همگی روی دوش من هستند / عاشقی هم که قوز بالا قوز ، کمرم درد می کند بد جور / تو فقط صبر می کنی تجویز ، من فقط صبر می کنم یکریز / بس که دندان گذاشتم رویش ، جگرم درد می کند بدجور - مرتضی خدایگان