سر سپــــــرده

 
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم 
 
 
یک عمر دور و تنها ... تنها به جرم این که
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم
 
 
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم 
 
 
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
 
 
وقتی غروب می شد ... وقتی غروب می شد ...
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
 
 
#محمد علی بهمنی #دلگیر #غروب پنجشنبه کم از غروب جمعه نیست
/ 2 نظر / 10 بازدید
ميلاد

سلام دوست عزيز وبلاگ خوبي داري ما يه سايت آپلود داريم خوشحال ميشم اگه از اين به بعد فايل ها و عکس هاتو توي سايت ما آپلود کني ممنون

ميلاد

سلام دوست عزيز وبلاگ خوبي داري ما يه سايت آپلود داريم خوشحال ميشم اگه از اين به بعد فايل ها و عکس هاتو توي سايت ما آپلود کني ممنون